حیرانی

                        هادی وحیدی

 

طرحی از آیینگی بر بوم فردا ریخته

در دل آیینه هاٰ اسمای حسنا ریخته

 قلعه ی ظلمت فرو پاشیده از هم بی درنگ

روشنایی را به متن تیرگیها ریخته

لاله ها از خون او سرخند در هر سوی خاک

گل به گل آلاله در آغوش صحرا ریخته

از ازل تا بی نهایت از نفس هایت، حسین!

روح تازه در دل هستی سراپا ریخته

از دل گودال، خونت جاری بیداری است

با تلاطم - سو به سو - در خواب دنیا ریخته

عطر گل از مقتلت تا آسمان برخاسته

در تمام عرش، بوی یاس زهرا ریخته

تیر زهرآلوده ای که از سویدایت گذشت

لعل وار ازکنز جان، خون خدا را ریخته

آب را با هرم لب آتشفشانی کرده ای

ای گدازه ازعطش در جان دریا ریخته!

چشمه ی خورشید از داغ تو برجوشیده است

چرخ چارم را به هم آه مسیحا ریخته

صاعقه یاد آور شعله به جان خیمه هاست

در نهاد کهکشان، آتش از آن جا ریخته

در شب شام غریبان بعد از آن غارتگری

آه! با آه ربابت، سنگ خارا ریخته

از چکادی که گشودی پر به اوج ناکجا

شاه بال اوج گیر هر چه عنقا ریخته

بر فراز نیزه در کوفه صدای روشنت

ناگهان حیرانی از چشم تماشا ریخته

از فراسوهای دور از دست، از ظهر عطش

موج یاری خواهیت در صبح فردا ریخته...