اثرجهانگشای عطا ملک جوینی تاریخ نگار و ادیب قرن هفتمی ، که در اثر گرانسنگ خود تاریخ جهانگشا به شرح حمله ی مغولان و چه گونگی تسلط آنان برایران می پردازد ، دربخشی ، به توصیف بهاری دست می یازد که دود ازکنده ی آدمی برمی آورد. جهانگشا نثری مصنوع و ادیبانه دارد که در این وصف به روشنی آن را شاهدیم. بهاری همیشه سبز ــ نه این چنین که دراین متن آمده ــ برای شما آرزومندم.

بهــــار

 چون خبرقدوم ربیع به ربع مسکون و رباع عالم رسید ، سبزه چون دل مغمومان از جای برخاست و هنگام اسحار ، بر اغصان اشجار ، بلبلان بر موافقت فاختگان و قماری شیون ونوحه گری آغاز کردند وبریاد جوانانی که هر بهار بر چهره ی انوار و ازهار در بساتین و متنزهات می کش و غم گسار بودندی ، سحاب ازدیده ها اشک می بارید و می گفت باران است؛ و غنچه درحسرت غنجان از دل تنگی خون در شیشه می کرد ، و فرا می نمود که خنده است؛ گل بر تأسف گل رخان بنفشه عذار جامه چاک می کرد و می گفت شکفته ام ؛ سوسن درکسوت سوکواران ، ازرق می پوشید و اغلوطه می داد که آسمان رنگم ؛ سرو آزاد از تلهّف هر سرو قامتی خوش رفتار به مدد آ ه سردی که صباح هر سحرگاه بر می کشید ، پشت دو تا می کرد وآن را تبختری نام نهاده بود ، وبر وفاق او خلاف از پریشانی سر بر خاک تیره می نهاد و از غصه ی روزگار خاک برسر می کرد که فراش چمنم ؛ صراحی غرغره درگلو انداخته ، و چنگ ورباب را آواز در بر گرفته : کس لب به طرب به خنده نگشود امسال وزفتنه دمی جهان نیاسود امسال درخون گلم که چهره بنمود امسال باوقت چنین چه وقت گل بودامسال".