زخم خونی
این ابر ها عقیم اند , باران نخواهد آمد
دریا ...! مپیچ بر خود, توفان نخواهد آمد
ای زخم های مانده, در انتظا رمرهم
جز زخم- زخم خونی، بر جان نخواهد آمد
دیشب پدر دوباره بی نان به خانه بر گشت
جایی که سفره خالی ایست ایمان نخواهد آمد
سهراب خفته در خون، رستم فتاده از پای
این بار آن تهمتن، از خوان نخواهد آمد
جای کمان آرش، رنگین کمان نشسته است
دیگر کمانکشی در میدان نخواهد آمد
بیهوده با چراغت ای شیخ! گرد شهری
زود است زود ,امروز, انسان نخواهد آمد
این غزل، معروف تر ین غزل بنده است که در سال 72 سروده ام و در همان سال ها در چندین مجله ی معتبر و معروف چاپ شد و در در مجموعه ام که در سال هشتاد چاپ شده، آمده و دو سه غزل از روی این غزل نوشته شده و یکی دو مصراع از بنده را هم تضمین کرده اند؛ البته بدون اشاره به نام من...از دوست شاعری شنیده ام که یک شاعر عزیز شمالی هم غزلی به همین وزن و قافیه دارند که شاید شعر مرا ندیده و نوشته اند و در وزن و قافیه توارد شده است اما مطمئنم آن غزل هم چندین سال بعد غزل من سروده شده استاین غزل، مرا با بزرگواران بسیاری آشنا کرد از جمله استاد بی بدیل دکتر محمد رضا شفیعی کذکنی که من شهرستانی خجول می بایست از وجودشان در چاپ آثارم فیض می بردم که نبردم
با بودنت خدا هست