يادي ديرگاه از استاد فريدون دادخواه
هادي وحيدي
![]()
فريدون خان دادخواه، مرد هنرمندي كه سنّ و سالي از او گذشته بود و انساني بود موقّر، منظّم و مجرّد به هر دو معنا. با موهايي جو گندمي و هميشه با كت و شلوار تيره رنگ و اطو خورده. به آرامي سخن ميگفت و تأمل برانگيز و با احترام تمام از هنرمندان بزرگ قرون گذشته ياد ميكرد. به خيّاط خانهي پدرم ميآمد. خيّاطي كه صبحگاهان، كانون پيران اصيل، با وقار و هنرور و عصرگاهان، پاتوق جواناني بود كه در ميانشان ميتوانستي افرادي با سواد، دانشور و هنرمندي را هم ببيني.
زندهياد فريدون خان، خط
شكسته نستعليق را به زيبايي چشم نوازي مينگاشت و بيننده را به تحسين واميداشت. دادخواه در
نوجواني به شاعري نيز دست يازيده بود و شعرهايي از ايشان ـ اغلب طنزآميز با صبغهاي اجتماعي ـ در جنگهايي
چاپ و
منتشر
شده بود. به درویش عبدالمجيد طالقانی ـ شكسته نويس بزرگ ـ علاقهاي بي حد داشت و ميگفت
از آثار گرانمايهي او، اثري دارد كه اصل خطّ زيباي اوست.
چه
قدر اين هنرمند نازنين را دوست داشتم و احترامي خاص به ايشان قايل بودم. سالياني پيش كه
خيّاط خانهي پدرم برقرار بود، هفتهاي يكي ـ دو بار ميآمد و زيارتشان ميكردم و نكتههايي
از او
ميآموختم
و ايشان گاه گاهي با قلم فرانسه برايم مينوشتند و هنگامي كه قلم را به همراه نداشتند با خودكار
معمولي. در ميان «شكسته»هايي كه از شادروان دادخواه به يادگار دارم خطي هست كه بسيار استادانه و
هنرمندانه
نوشته
شده است كه هنگام رقم زدن اين سطور نيافتمش. اما خطي را كه با خودكار نوشتهاند
و تنها سايهاي است از هنر پر ارجشان در اين فرصت به تماشا ميگذارم.
پس
از آن سالهاي شوق آميز و خاطره انگيز، ديگر نديدمشان و متأسفانه چند سال پيش خبر دار شدم هنگام پارو
كردن برف،
از
پشت بام افتاده و در گذشتهاند. ياد و خاطرهاش هميشگي و روح زلالش جرعه نوش بحار
رحمت الاهي.


