تبليغاتX
پنجمين فصل تمام سال‌ها

 

يادي ديرگاه از استاد فريدون دادخواه

هادي وحيدي

فريدون خان دادخواه، مرد هنرمندي كه سنّ و سالي از او گذشته بود و انساني بود موقّر، منظّم و مجرّد به هر دو معنا. با موهايي جو گندمي و هميشه با كت و شلوار تيره رنگ و اطو خورده. به آرامي سخن مي­گفت و تأمل برانگيز و با احترام تمام از هنرمندان بزرگ قرون گذشته ياد مي­كرد. به خيّاط خانه­ي پدرم مي­آمد. خيّاطي كه صبحگاهان، كانون پيران اصيل، با وقار و هنرور و عصرگاهان، پاتوق جواناني بود كه در ميانشان مي­توانستي افرادي با سواد، دانشور و هنرمندي را هم ببيني.

زنده­ياد فريدون خان، خط شكسته نستعليق را به زيبايي چشم نوازي مي­نگاشت و بيننده را به تحسين وامي­داشت. دادخواه در نوجواني به شاعري نيز دست يازيده بود و شعرهايي از ايشان ـ اغلب طنزآميز با صبغه­اي اجتماعي ـ در جنگ­هايي چاپ و منتشر شده بود. به درویش عبدالمجيد طالقانی ـ شكسته نويس بزرگ ـ علاقه­اي بي حد داشت و مي­گفت از آثار گرانمايه­ي او، اثري دارد كه اصل خطّ زيباي اوست.
چه قدر اين هنرمند نازنين را دوست داشتم و احترامي خاص به ايشان قايل بودم. سالياني پيش كه خيّاط خانه­ي پدرم برقرار بود، هفته­اي يكي ـ دو بار مي­آمد و زيارتشان مي­كردم و نكته­هايي از او مي­آموختم و ايشان گاه گاهي با قلم فرانسه برايم مي­نوشتند و هنگامي كه قلم را به همراه نداشتند با خودكار معمولي. در ميان «شكسته»هايي كه از شادروان دادخواه به يادگار دارم خطي هست كه بسيار استادانه و هنرمندانه نوشته شده است كه هنگام رقم زدن اين سطور نيافتمش. اما خطي را كه با خودكار نوشته­اند و تنها سايه­اي است از هنر پر ارجشان در اين فرصت به تماشا مي­گذارم.
پس از آن سال­هاي شوق آميز و خاطره انگيز، ديگر نديدمشان و متأسفانه چند سال پيش خبر دار شدم هنگام پارو كردن برف، از پشت بام افتاده و در گذشته­اند. ياد و خاطره­اش هميشگي و روح زلالش جرعه نوش بحار رحمت الاهي.

 

+ هادی وحيدی / یکشنبه هفدهم آبان 1388 |

نمایشقاه کتاب

 

برای نمایشگاه  بزرگ! ناشران در زنجان

 

بی باده ی تو، شراب و ساقی همه هیچ.

بی عطر تو ، نکهت اقاقی همه هیچ.

از این همه ناشر بزرگ دم پیت

نُه ناشر خوب بود و باقی همه هیچ...!

 

+ هادی وحيدی / چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 |