تبليغاتX
پنجمين فصل تمام سال‌ها

 

 

شعری ازمجموعه ی "از تر مه و تغزّل"

برگرفته از بخش چاپ نشده های" با عشق تاب می آورم"

                                                  (1372- 1349)

به بهانه ی اوّل  مهر ماه ،زاد روز جاودان - یاد حسین منزوی

 

 

بشارت

سر سلامتی به سیمین خانم دانشور

 

 

بانوی سیاهپوش !

                     بانو جان !

سر بر کن از این شب سیاووشان

آنک بنگر :زمرّدی جوشان

جنگل شده گاهواره ی خورشید

 

 

در خانه ات آن درخت بالیده است

و سایه فکنده در خیابان ها

و سایه ی او بزرگ خواهد شد

چندان که تمام شهر جنگل گردد

در تاریخی که خون به دل دارد

از ابرانی سترون و نازا

وز مردانی کم از مخنّث

اکنون جنگل چه نقطه ی عطفی ست

 

 

بانو! بانو!

           سرت سلامت باد

از من باری

            تو را بشارت باد

سر برکن

           راه صبح

                        نزدیک است

صبحی که در آن جنازه هایی را

که این همه روی دست هایت

                                        مانده است

در چشمه ای از سپیده  دم

                                     خواهی شست

و پیش تر از به خاک بخشیدنشان

رو با مشرق

                   نماز خواهی کرد

 

 

دیری است که طبل هوشیاری را

در شرق بزرگ نوبتی می کوبد

مردان سپیده دم خیابان ها را

از خواب قدیم بر می انگیزند

و باد که آمده است از جنگل

ته مانده ی خواب شهر را

                                می روبد    

 

+ هادی وحيدی / سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 |

 

نگاهي به واژه­ي «ري را» در شعري از نيمايوشيج

هادي وحيدي

در لاي مجموعه شعري به كاغذ پاره­اي برخوردم كه يادداشتي بود درباره­ي شعر «ري را»ي نيما. سال­ها پيش نوشته­ام براي ارائه در نشستي از نشست­هاي زنده ياد انجمن بامداد؛ انجمني كه «خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود». مي­دانم در نوشتن آن، از منابعي نيز استفاده و سوء استفاده كرده­ام، متأسفانه اشاره­ي روشني به منبعي نشده است. اين يادداشت، به همان صورت ـ بدون هيچ تغيير ـ تقديم مي­شود:

«ري را...» صدا مي­آيد امشب

از پشت «كاج» كه بند آب

برق سياه تابش تصويري از خراب

در چشم مي­كشاند،

گويا كسي است كه مي­خواند...

اما صداي آدمي اين نيست

با نظم هوش ربايي من

آوازهاي آدميان را شنيده­ام

در گردش شباني سنگين

ز اندوه­هاي من

سنگين­تر

و آوازهاي آدميان را يكسر

من دارم از بر

يك شب روي قايق دلتنگ

خواندند آن چنان؛

كه من هنوز هيبت دريا را

در خواب

مي­بينم

ري را... ري را...

دارد هوا كه بخواند

در اين شب سياه

او نيست با خودش،

او رفته با صدايش اما

خواندن نمي­تواند

«ري را» از شعرهاي مرموزي است كه رازي وهم آلود بر آن سايه گسترده است. رازي كه آدمي را پس از خواندنش، به رمزگشايي وامي­دارد و عطش گشودن آن راز، روان انسان را فرامي­گيرد و به گفته­ي شاعر و پژوهشگر ارجمند استاد محمود فلكي، اين شعر بر آدمي، تاثير جادويي دارد.

معاني و مفاهيم یا مصداق­هايي كه براي واژه­ي «ري را» يافته­ام از اين قرارند:

الف) هان، هشدار، بيدار باش، در بازيي به همين نام در مازندران به كار مي­رود.

ب) پرنده­اي كوچك­تر از گنجشك و شبيه به آن.

ج) ممكن است فقط صوتي باشد، ندايي كه روستاييان در صحرا با آن همديگر را صدا مي­زنند مانندهاي، آهاي.

د) نوشته­اند كه نام زن است در طبري. اگرچه بسياري آن را قبول ندارند. اما از اولين چاپ، چه درست و چه غلط، اين معنا لازم و همراه اين شعر شده است.

با آن كه از زمان سرودن اين شعر، «ري را» را بيش تر نام زني عنوان كرده­اند و اين معني در مجموعه نمونه­هايي از شعر نيما يوشيج انتخاب شادروان سيروس طاهباز و گزينه اشعار نيما يوشيج به كوشش يداله جلالي پندري نيز ذكر شده است، اما چندان درست به نظر نمي­آيد. اگر به جاي اين واژه، نام زنانه­اي كه هم وزن «ري را» باشد، بگذاريم، شعر گيرايي خود را از دست مي­دهد، ستون اصلي آن فرد مي­ريزد و قلعه­ي سترگ شعر از هم مي­پاشد.

فضاي وهم آلود شعر، فضايي تاريك و سياه است كه به ابهام «ري را» مي­افزايد. سطرهاي دوم و سوم كمي پرده از چهره «ري را» برمي­دارد و واژه­هاي خواندن و صدا بيانگر اين است كه «ري را» مي­بايست صدا باشد و سه نقطه­اي كه بعد از «ري را» مي­آيد نمايانگر پژواك صداست. اين كار را نيما درآوردن صدا به گونه­هاي مختلف، در شعر انجام داده است:

قوقولي قوقو....

دينگ دانگ....

پيت پيت.....

«ري را» اندوهي جانسوز و جهانسوز در خود دارد كه در تلفيق با شب جانكاه تر مي­شود. سطرهاي بعدي شعر، هراس مستتر در «ري را» را مضاعف مي­سازد و به گفته فلكي اگر «ري را» را از «را» جدا كنيم و هنگام شب با صداي بلند بخوانيم ـ كه آوازي گنگ خواهد بود ـ ترس ناشناخته­اي آدمي را فرا خواهد گرفت.

ترديدي كه با آمدن واژه­هاي «گويا» در شعر جاري شده، به راز ناكي و رمزآلودگي آن ياري رسانده است و آب كه رمز روشنايي است با برق سياه «تابش» سياهي شعر افزوده است و تشخصي كه بر شب داده شده، گمان ذهن به آن كه «ري را» از خود شب باشد، مي­رود. اگر اين صدا را اسطوره­اي بدانيم،اين صدا، صدايي برآمده از روان جمعي آدمي خواهد بود و چنين صدايي از شب برمي­آيد نه روز زيرا كه ابهام ضمير ناخودآگاه همساني با ابهام و تيرگي شب دارد.

در معنايي نمادين، شب را مي­توانيم نمادي از روزگار اختناق بگيريم و ري را فريادخواهي مردمان ستم ديده­اي كه صداي خود را به شاعر ـ انسان آگاه و فرهيخته جامعه رسانده­اند.

و نكته آخر اين كه اگر «ري را» نام زني بدانيم مي­تواند آن زن نيماي نيما باشد و اين زن زني اسطوره­اي خواهد بود و نيمه­ي گم شده نيما كه تنها در شعرش بازيافت.

+ هادی وحيدی / دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 |

رهاوی

                                دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی

 

کمترین تحریری از یک آرزو این است

آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی

در قناری ها نگه کن، در قفس، تا نیک دریابی

کز چه در آن تنگناشان باز شادی های شیرین است.

 

کمترین تصویری از یک زندگانی :

                                           آب،

                                               نان،

                                                    آواز،

ور فزون تر خواهی از آن،

                                گاهگه پرواز

ور فزون تر خواهی ازآن شادی آغاز

(ور فزون تر، باز هم خواهی ...بگویم، باز؟)

 

آنچنان بر ما به نان و آب ،

                             اینجا تنگ سالی شد

که کسی در فکر آوازی نخواهد بود

وقتی آوازی نباشد،

                    شوق پروازی نخواهد بود.

        

 

  دوره به دوره بزرگانی به ویژه از اهالی ادبیات و فرهنگ، از ایران مهاجرت کرده و رفته اند.متأسفانه این مهاجرت ها ورفتن های از ایران در سال های اخیر شتاب تند تری گرفته است.بامداد امروز خبر دار شدم شاعر، مترجم و استاد کم نظیر و فرهیخته دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی- که بقیه السیف و یادگار استادان بزرگ ادبیات اند-برای همیشه از ایران رفتند.افسوسی مویه کنان بر زبانم نشست و نخستین جمله ای که از ذهنم گذشت، جمله ی "کاش ما هم می توانستیم"بود... فکر می کنم این آرزویی  است که بیش تر کسانی که این خبر را شنیده اند، همین آرزو را دارند.

  دکتر کدکنی از عزیز ترین هایی هستند که با تمام وجود دوستشان می دارم.ایشان هم مرا دوست دارند و دوست داشتن این چنینی ،زیباترین دوست داشتن هاست. امّا تنها  دو بار با ایشان گفت و گو داشته ام و یک بار هم دیداری در دانشگاه تهران بنا به امر استاد.

  نخستین گفت و گوی تلفنی ام- دوازده سال پیش - زمانی بود که ایشان غزلی از بنده را در کلاس دکتری ادبیات خوانده و از دانشجویان خواسته بودند اگر نشان و نشانه ای از من دارند به بنده اطّلاع دهند که با ایشان تماس بگیرم.استاد دوره ی کارشناسی ام دانشجوی دکتری ا یشان بودند.چه قدر ذوق زده شده بودند از شنیدن شعر من از زبان دکتر کدکنی و این ذوق زدگی را می شد از پشت کلمه هایی که این قضیه را به من می گفتند ،احساس کرد.البته  یک روز پیش از او عزیز دیگری مطّلعم کرده بود. با ایشان تماس گرفتم و چه مهربانانه از من خواستند که به تهران بروم و دیداری داشته باشیم.من به دیدارشان شتافتم.بعد ها دیگر نخواستم مزاحمشان باشم و ...تا این که غزلی به بهانه ی 67 سالگیشان به قول قدما ،فی البداهه سرودم و چاپ شده اش را به واسطه ی دوستی به دستشان رساندم.این بار ایشان زنگ زدند و دوباره مرا شرمنده ی مهربانی خویش ساختند واین گفت و گو زمانی بود که آتشی هم تازه به خوان هشتم –مرگ –رسیده بود.گپ و گفت ما با گفت و گو درباره ی شعر آتشی عزیز به پایان رسید.ایشان باز در آن گفت و گو خواستند که به دیدارشان بروم و باری هم دیگر را ببینیم.فسوسا که من کوتاهی کردم...خدا را چه دیدی ان شا الله دوباره می بینمشان.

 

  از امروز دلم  برای ایشان بسیار تنگ تر خواهد شد.به احتمال در شماره ی در حال انتشار"بخارا"ی دهباشی عزیز و تلاشگر غزلی از من که به دکتر شفیعی نازنین تقدیم شده است، منتشر شود.

  غربیان و مللی از شرق به این نتیجه رسیده اند که منابع یک کشور نفت و گاز و معادن دیگرش نیست.منابع واقعی یک سرزمین انسان های آن سرزمین هستند و ما سال هاست که این منابع عظیم را تقدیم دیگران می کنیم!

 

دیگر از چشم یاران چه خیزد؟

ابر ها را بگو تا ببارند!

--------------------------------------

این پست پیش از این که دانشگاه تهران اعلام کند دکتر کدکنی ،تنها برای یک سال  از ایران رفته اند، نوشته شده است.

+ هادی وحيدی / یکشنبه هشتم شهریور 1388 |