حقیقت دارد تو را دوست دارم در این باران می خواستم تو در انتهای خیابان نشسته باشی من عبور کنم سلام کنم لبخند تو را در باران می خواستم می خواهم تمام لغاتی را که می دانم برای تو به دریا بریزم دوباره متولد شدم
در لاي مجموعه شعري به كاغذ پارهاي برخوردم كه يادداشتي بود دربارهي شعر «ري را»ي نيما. سالها پيش نوشتهام براي ارائه در نشستي از نشستهاي زنده ياد انجمن بامداد؛ انجمني كه «خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود». ميدانم در نوشتن آن، از منابعي نيز استفاده و سوء استفاده كردهام، متأسفانه اشارهي روشني به منبعي نشده است. اين يادداشت،بههمان صورت ـ بدون هيچ تغيير ـ تقديم ميشود:
«ري را...» صدا ميآيد امشب
از پشت «كاج» كه بند آب
برق سياه تابش تصويري از خراب
در چشم ميكشاند،
گويا كسي است كه ميخواند...
اما صداي آدمي اين نيست
با نظم هوش ربايي من
آوازهاي آدميان را شنيدهام
در گردش شباني سنگين
ز اندوههاي من
سنگينتر
و آوازهاي آدميان را يكسر
من دارم از بر
يك شب روي قايق دلتنگ
خواندند آن چنان؛
كه من هنوز هيبت دريا را
در خواب
ميبينم
ري را... ري را...
دارد هوا كه بخواند
در اين شب سياه
او نيست با خودش،
او رفته با صدايش اما
خواندن نميتواند
«ري را» از شعرهاي مرموزي است كه رازي وهم آلود بر آن سايه گسترده است. رازي كه آدمي را پس از خواندنش، به رمزگشايي واميدارد و عطش گشودن آن راز، روان انسان را فراميگيرد و به گفتهي شاعر و پژوهشگر ارجمند استاد محمود فلكي، اين شعر بر آدمي، تاثير جادويي دارد.
معاني و مفاهيم یا مصداقهايي كه براي واژهي «ري را» يافتهام از اين قرارند:
الف) هان، هشدار، بيدار باش، در بازيي به همين نام در مازندران به كار ميرود.
ب) پرندهاي كوچكتر از گنجشك و شبيه به آن.
ج) ممكن است فقط صوتي باشد، ندايي كه روستاييان در صحرا با آن همديگر را صدا ميزنند مانندهاي، آهاي.
د) نوشتهاند كه نام زن است در طبري. اگرچه بسياري آن را قبول ندارند. اما از اولين چاپ، چه درست و چه غلط، اين معنا لازم و همراه اين شعر شده است.
با آن كه از زمان سرودن اين شعر، «ري را» را بيش تر نام زني عنوان كردهاند و اين معني در مجموعه نمونههايي از شعر نيما يوشيج انتخاب شادروان سيروس طاهباز و گزينه اشعار نيما يوشيج به كوشش يداله جلالي پندري نيز ذكر شده است، اما چندان درست به نظر نميآيد. اگر به جاي اين واژه، نام زنانهاي كه هم وزن «ري را» باشد، بگذاريم، شعر گيرايي خود را از دست ميدهد، ستون اصلي آن فرد ميريزد و قلعهي سترگ شعر از هم ميپاشد.
فضاي وهم آلود شعر، فضايي تاريك و سياه است كه به ابهام «ري را» ميافزايد. سطرهاي دوم و سوم كمي پرده از چهره «ري را» برميدارد و واژههاي خواندن و صدا بيانگر اين است كه «ري را» ميبايست صدا باشد و سه نقطهاي كه بعد از «ري را» ميآيد نمايانگر پژواك صداست. اين كار را نيما درآوردن صدا به گونههاي مختلف، در شعر انجام داده است:
قوقولي قوقو....
دينگ دانگ....
پيت پيت.....
«ري را» اندوهي جانسوز و جهانسوز در خود دارد كه در تلفيق با شب جانكاه تر ميشود. سطرهاي بعدي شعر، هراس مستتر در «ري را» را مضاعف ميسازد و به گفته فلكي اگر «ري را» را از «را» جدا كنيم و هنگام شب با صداي بلند بخوانيم ـ كه آوازي گنگ خواهد بود ـ ترس ناشناختهاي آدمي را فرا خواهد گرفت.
ترديدي كه با آمدن واژههاي «گويا» در شعر جاري شده، به راز ناكي و رمزآلودگي آن ياري رسانده است و آب كه رمز روشنايي است با برق سياه «تابش» سياهي شعر افزوده است و تشخصي كه بر شب داده شده، گمان ذهن به آن كه «ري را» از خود شب باشد، ميرود. اگر اين صدا را اسطورهاي بدانيم،اين صدا، صدايي برآمده از روان جمعي آدمي خواهد بود و چنين صدايي از شب برميآيد نه روز زيرا كه ابهام ضمير ناخودآگاه همساني با ابهام و تيرگي شب دارد.
در معنايي نمادين، شب را ميتوانيم نمادي از روزگار اختناق بگيريم و ري را فريادخواهي مردمان ستم ديدهاي كه صداي خود را به شاعر ـ انسان آگاه و فرهيخته جامعه رساندهاند.
و نكته آخر اين كه اگر «ري را» نام زني بدانيم ميتواند آن زن نيماي نيما باشد و اين زن زني اسطورهاي خواهد بود و نيمهي گم شده نيما كه تنها در شعرش بازيافت.
دوره به دوره بزرگانی به ویژه از اهالی ادبیات و فرهنگ، از ایران مهاجرت کرده و رفته اند.متأسفانه این مهاجرت ها ورفتن های از ایران در سال های اخیر شتاب تند تری گرفته است.بامداد امروز خبر دار شدم شاعر، مترجم و استاد کم نظیر و فرهیخته دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی- که بقیه السیف و یادگار استادان بزرگ ادبیات اند-برای همیشه از ایران رفتند.افسوسی مویه کنان بر زبانم نشست و نخستین جمله ای که از ذهنم گذشت، جمله ی "کاش ما هم می توانستیم"بود... فکر می کنم این آرزوییاست که بیش تر کسانی که این خبر را شنیده اند، همین آرزو را دارند.
دکتر کدکنی از عزیز ترین هایی هستند که با تمام وجود دوستشان می دارم.ایشان هم مرا دوست دارند و دوست داشتن این چنینی ،زیباترین دوست داشتن هاست. امّا تنها دو بار با ایشان گفت و گو داشته ام و یک بار هم دیداری در دانشگاه تهران بنا به امر استاد.
نخستین گفت و گوی تلفنی ام- دوازده سال پیش - زمانی بود که ایشان غزلی از بنده را در کلاس دکتری ادبیات خوانده و از دانشجویان خواسته بودند اگر نشان و نشانه ای از من دارند به بنده اطّلاع دهند که با ایشان تماس بگیرم.استاد دوره ی کارشناسی ام دانشجوی دکتری ا یشان بودند.چه قدر ذوق زده شده بودند از شنیدن شعر من از زبان دکتر کدکنی و این ذوق زدگی را می شد از پشت کلمه هایی که این قضیه را به من می گفتند ،احساس کرد.البته یک روز پیش از او عزیز دیگری مطّلعم کرده بود. با ایشان تماس گرفتم و چه مهربانانه از من خواستند که به تهران بروم و دیداری داشته باشیم.من به دیدارشان شتافتم.بعد ها دیگر نخواستم مزاحمشان باشم و ...تا این که غزلی به بهانه ی 67 سالگیشان به قول قدما ،فی البداهه سرودم و چاپ شده اش را به واسطه ی دوستی به دستشان رساندم.این بار ایشان زنگ زدند و دوباره مرا شرمنده یمهربانی خویش ساختند واین گفت و گو زمانی بود که آتشی هم تازه به خوان هشتم –مرگ –رسیده بود.گپ و گفت ما با گفت و گو درباره ی شعر آتشی عزیز به پایان رسید.ایشان باز در آن گفت و گو خواستند که به دیدارشان بروم و باری هم دیگر را ببینیم.فسوسا که من کوتاهی کردم...خدا را چه دیدی ان شا الله دوباره می بینمشان.
از امروز دلمبرای ایشان بسیار تنگ تر خواهد شد.به احتمال در شماره ی در حال انتشار"بخارا"ی دهباشی عزیز و تلاشگر غزلی از من که به دکتر شفیعی نازنین تقدیم شده است، منتشر شود.
غربیانو مللی از شرق به این نتیجه رسیده اند که منابع یک کشور نفت و گاز و معادن دیگرش نیست.منابع واقعی یک سرزمین انسان های آن سرزمین هستند و ما سال هاست که این منابع عظیم را تقدیم دیگران می کنیم!
دیگر از چشم یاران چه خیزد؟
ابر ها را بگو تا ببارند!
--------------------------------------
این پست پیش از این که دانشگاه تهران اعلام کند دکتر کدکنی ،تنها برای یک سال از ایران رفته اند، نوشته شده است.