تبليغاتX
پنجمين فصل تمام سال‌ها

 

1

پروين دولت آبادي شاعر كودكان و شاعر غزل هاي خوب هم به خدا و خاطره ها پيوست.پروين هم دوش با محمود كيانوش و عباس يميني شريف  از بنيان گذاران شعر كودك بود كه در اين راه تاثيرگذاري فراواني داشت.دانش آموزان دهه هاي 40و50هنوز شعر هايي از دولت ابادي را در خاطر دارند. از جمله شعر "باز مي آيد پرستو نغمه خوان..."دلم براي خواندن سروده ها يش دل تنگي مي كند.

اين شاعر مهربان دانش آموخته ي رشته ي عكس برداري داخلي از انگليس و دكتراي آموزش پيش از دبستان از امريكابود و از 18 سالگي معلم.

2

در اوايل دهه ي 70شعري از من به نام فرد ديگري در ادبستان منتشر شد .اما اين بار قضييه بر عكس شده است.در جلد سوم اين حسين كيست كه به كوشش شاعر توانمنداستاد محمد جواد غفور زاده(شفق خراساني)از سوي انتشارات آستان قدس رضوي منتشرشده است 7شعر ازسروده هايم انتخاب وچاپ شده كه يكي از شعرها (شعر زمزمه ي ياسين،ص 228)از من نيست .اگر چه ازنظر سبك شناسي-البته با ناديده گرفتن يك تركيب اضافه ي استعاري-مي توانست از من باشد.اي كاش در چاپ هاي بعدي تصحيح شود.الحق غزل بسيار خوبي هم هست.

3

"من زنجانی نیستم ولی شما زنجانی هستید و یک کلمه از زنده یاد حسین منزوی ننوشته ایدنکند میترسید عقبه اش دامنتان را بگیرد و یا خود را بالاتر از او میدانید؟
اگر با تلسکوپ هم نگاه کنید او را نمیتوانید ببینید نه اینکه او خیلی بالاست شما خیلی پایینی استاد نان به نرخ روز خور"

اين كامنتي بود براي پنجمين فصل  كه از نظرتان گذشت و به نظرم نا آگاهانه و بی ادبانه نوشته شده است.چون اگرنويسنده اش وضع مارا مي دانست ما را نان به نرخ روز خور خطاب نمي كرد. ترس هم از آن خود ايشان است كه حتا خودشان را معرفي نكرده اند و جاي پايي هم نگذاشته اند!

در زمان حيات و ممات استاد حسين منزوي هادي وحيديجزو دو سه نفري به حساب مي آيد  كه هوا خواه ، مبلغ و مروج آثار منزوي بوده وان شا الله خواهد بودو چه بسيار كه از او نگفته و ننوشته است.

بررسي ونقد آثار منزوي در رساله دانشگاهي بنده -كه به غزل امروز اختصاص دارد –بيش ترين سهم را دارد،چون بيش ترين سهم غزل امروز از آن اوست.امروز كه از تمام شبكه هاي راديو وتلويزيون شعرهاي اوپخش مي شود،طرفداري از منزوي كار ساده اي است.اما در ساليان پيش نوشتن و خواندن ومنتشر كردن حتا  اين غزل-آن هم در فضاي سنگي وسنگين زنجان-عاقلان دانند كه كار ساده اي نبود:

 

درشور و شعروعاطفه تنهاست منزوي

آيينه دار چهره ي فرداست منزوي

خورشيد آسمان غزل ، شاعر بزرگ

از نسل با طراوت نيماست منزوي ...      

+ هادی وحيدی / چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 |
دیروز در روزنامه ی کارگزاران گفت و گویی را با شاعر و پژوهشگر ارجمند "شمس لنگرودی "خواندم که دوست دارم شما هم بخوانید:رفتار تشنگی

علیرضا فراهانی: محمد شمس لنگرودی متولد سال ۱۳۲۹ است. او سرودن شعر را از دهه 50 با انتشار نخستین دفتر شعرش « رفتار تشنگی» (1355) آغاز كرد و پس از انتشار مجموعه‌های «خاكستر و بانو» و «جشن ناپیدا» در اواسط دهه 60 به شهرت رسید. به جز شعر،‌ لنگرودی یك رمان نیز به نام « رژه بر خاك پوك دارد» و چندین اثر تحقیقی دیگر كه از میان آنها « تاریخ تحلیلی شعر نو» با استقبال بیشتری مواجه شد و مورد توجه اهالی ادبیات قرار گرفت. او در دانشگاه به تدریس تاریخ هنر مشغول است. گفت‌وگوی ما با این شاعر و محقق پیرامون وضعیت شعر امروز ایران است. وی به همراه حافظ موسوی و شهاب مقربین مدیریت انتشارات آهنگ دیگر را نیز به عهده دارند.
آقای لنگرودی به عنوان اولین سوال می‌خواهم بپرسم اصالت شعر معاصر در چیست؟
خدمت شما عرض كنم كه ما قدیم‌ها - ما كه عرض می‌كنم منظورم كسانی است كه مثل هم فكر می‌كردیم - گمان می‌بردیم كه واژه‌ها تعریف شده هستند و تعریف مشخصی دارند و بر اساس آن تاریخ در واقع زندگی پیش می‌بردیم. خیلی گذشت تا فهمیدیم معنی لغت‌ها خیلی هم روشن نیست. یعنی كه اصالت خودش یعنی چه. روشن نیست. من می‌دانم كه یعنی ریشه دار بودن، اصل و نسب داشتن. من یك مثال می‌زنم تا مطلب باز شود بعد می‌پردازم به اینكه اصالت یعنی چه. خیلی از مردم را می‌بینیم كه می‌گویند آدم باید اصالت خودش را حفظ كند. در این‌باره من یاد یك ماجرایی می‌افتم. چندین سال پیش در هندوستان دولت هند تصمیم گرفته بود كه لباس‌های فرم سربازها را عوض كند. یك عده‌ای اعتراض كردند كه این یك لباس ملی است و دلیلی ندارد كه این لباس عوض شود. بعد یك جامعه‌شناس مطلبی عالی نوشت و گفت كه آنهایی كه می‌گویند این لباس ملی است اصلا خبر دارند كه این لباس را كی درست كرده؛ این لباس را وقتی كه انگلیسی‌ها می‌خواستند ارتش متحد تشكیل دهند و لباس‌های متحد داشته باشند، آنها طراحی كردند. یعنی اگر این لباس اصالتی دارد یك اصالت استعماری است. اصالت در واقع از یك دوره‌ای پیدا می‌شود و ما به آن عادت و خو می‌كنیم و آن را اساس كارمان قرار می‌دهیم. تصور می‌كنیم كه آن ریشه كار ماست در حالی كه اعتباری است. یعنی قراردادی است. ما خودمان آن را قرار داده‌ایم. در همه عرصه‌ها این‌طور است. با توجه به توضیحاتی كه دادم به این نتیجه می‌رسیم كه پاسخ سوال شما به ظاهر ساده است اما بسیار پیچیده و نامشخص است و همین را عرض كنم كه من یك روزی در اتوبوس یك آقای سنتی را دیدم كه داشت زیر لبش به یك جوانی فحش می‌دهد. جوانی كه موی بلند داشت و لباسی پوشیده بود كه با اصالت آن آقا منطبق نبود. ایشان رو كرد به من و گفت كه آخر این چه لباس پوشیدنی است. این چه موی بلندی است. گفتم اشكالش چیه. گفت آخه این لباس اصالتی نداره. من به او گفتم كه این موی شما فكر می‌كنید اصالت داره. گفت اشكالش چیه. گفتم كه اگر همین مو را در دوران مشروطیت می‌گذاشتید به شما می‌گفتند بچه مزلف. یعنی كسی كه قرتیه. مزلف یعنی كسی كه مویش از كلاهش بیرون آمده. اما این مسئله به مرور زمان امری طبیعی شده و شما دیگر بچه مزلف نیستید. البته معلوم نیست كه آن آدم منظور من را فهمید یا نه اما واقعیت این است كه همین نوع لباس‌ها كه ما می‌پوشیم و طبیعی به نظر می‌رسد از مشروطیت به این سو پیدا شده. شعر ما هم همین‌گونه است. شعر نو وقتی با نیما و چند نفر دیگر پیدا شد یكی از ایرادهایی كه به آن می‌گرفتند این بود كه این نوع شعر اصالت ندارد. این ریشه‌دار نیست در فرهنگ ما. این در ادبیات فارسی ریشه ندارد. این اتهام به بی‌ریشه بودن چندان بود كه حتی كسی مثل صادق هدایت هم آن را مسخره می‌كرد. وقتی نیما شعر خانواده سرباز را نوشت كه می‌خواست دردها و سختی‌های خانواده یك سرباز را نشان دهد، هدایت بر وزن همان شعر شعری نوشت و به مسخره اسم آن شعر را گذاشت خانواده یك بزاز. یا وقتی كه نیما اسم یك شعرش را گذاشت اندوهناك شب، هدایت به مسخره كاری نوشت و اسمش را گذاشت فرحناك روز. یعنی صادق هدایتی كه خودش انقلابی بود در حوزه ادبیات فارسی و مشكلات كار را می‌دانست او خودش نیما را مسخره می‌كرد كه كار تو اصالت ندارد. اما مداومت و آگاهی نیما به كاری که دارد می‌كند باعث شد كه به مرور این كار ریشه بدواند و اصالت پیدا كند. به‌طوری كه بعد شاخ و برگ‌هایش هم بیرون بیاید. نهایتا اصالت از وقتی پیدا می‌شود كه یك پدیده به مرور انطباق پیدا كند با یك وضعیتی و ریشه بدواند و مورد تایید واقع شود اما تا وقتی كه این اتفاق نیفتد معلوم نیست كه آن پدیده اصالت دارد یا نه. شعر نو هم در واقع با كلاسیك‌شدن شعر عده‌ای مثل نیما، شاملو، فروغ و... اصالت پیدا كرده است. اصالت معمولا بعدها پیدا می‌شود.
نظر شما پیرامون عنصر زبان در شعر چیست؟
شعر مثل تمام پدیده‌های دیگر فقط یك زبان ندارد. در هر دوره هم یك پدیده تنها یك محصول ندارد. یعنی تك عاملی نیست. در هر دوره‌ای فقط یك زبان نیست كه پیدا می‌شود. بنابر سلیقه طبقات مختلف اجتماعی زبان‌های مختلفی پیدا می‌شود. بنابراین اولا ما باید حوزه زبان‌های مختلف طبقات مختلف را بررسی كنیم مثلا در دهه 30 در نظر بگیریم زبان مسلط آن دوره شعر نوقدمایی بود. یعنی تركیبی از شعر قدیم و شعر نیمایی و تغزلی. اما غزل و قصیده هم وجود داشت. یعنی در كنار شعر نوقدمایی شعر قدمایی هم وجود داشت. شعر نیمایی هم وجود داشت. در كنار این آرام آرام داشت نحله‌های شعر سوررئالیستی هم پیدا می‌شد. همه زبان‌ها وجود دارند ولی هر زبانی مختص یك طبقه اجتماعی است یا دست‌كم مختص یك ذوق زیبایی شناسانه ویژه است. اما اینكه ریشه این در كجاست تصور من این است كه در وضعیت اقتصادی - اجتماعی جامعه است و حد تكاملی تاریخش. یعنی فرضا افغانستان اكنون باید یواش یواش برسد به سال‌های دهه 20 ما. برای همین الان شاعران آنجا محبوب می‌شوند مثل وضعیت شاعران در آن سال‌های ما. مثل نادرپور و اخوان ثالث و شاعران دهه 30. یعنی تعیین‌كننده مناسبات اقتصادی، اجتماعی هر جامعه است. در جمع‌بندی می‌توان گفت كه یك زبان شعر امر در واقع سنگ شده نیست و تك عاملی نیست. عرصه و حوزه‌های مختلف زیباشناسانه دارد كه به طبقات مختلف اجتماعی مربوط می‌شود و ریشه تمام‌شان در تبادل اجتماعی، اقتصادی و سیاسی است.
وضعیت انسان در شعر مدرن ما چگونه بوده است؟
در هنر و ادبیات قرن بیستم - كه به مدرن معروف شد - سه، چهار عنصر وجود داشت كه در آنها همه مطلب‌ها و سبك مشترك بود. یكی از آنها اضطراب بود. شما در تمام آثار قرن بیستم كه نگاه بكنید عنصر اضطراب موج می‌زند. به نقاشی‌های سالوادور دالی نگاه كنید و جالب اینكه پدیدآورندگان این آثار افكار مختلفی دارند اما در یك چیز مشتركند و آن اضطراب است. عنصر دیگر فردیت در حال از بین رفتن است. اندوه جدا ماندگی. یعنی تنهایی كه بعدها خودش را در آثار بكت نشان می‌دهد و عنصر مهمتر مسخ شدگی است. در تمام آثار قرن بیستم این عناصر وجود دارد. به‌طوری كه این در اكسپرسیونیسم به اوج معنا می‌رسد. به‌طوری كه آقای كافكا نام یك اثرش را مسخ می‌گذارد. كافكا با تصمیم قبلی كه این كار را نكرده بود بلكه او مسخ‌شدگی را حس كرد و این اثر را خلق كرد. یعنی بر اساس زمانه خودش اثری را خلق می‌كند. در كتاب گفت‌وگو با كافكا آقای یانوش می‌نویسد كه یك روز من در خیابان قدم می‌زدم كتابی را دیدم كه در آن بانویی تبدیل به روباه شده. من خیلی خوشحال شدم كتاب را خریدم و رفتم پیش كافكا. او مریض بوده و خوابیده بود روی تخت. كتاب گذاشتم بغلش و گفتم آقای كافكا هنوز هیچی نشده تقلید از شما شروع شده است. اما ببین درایت كافكا چقدر زیاد بود. كافكا گفت نه این از من تقلید نكرده بلكه هر دو ما از زندگی تقلید كرده‌ایم. تقلیدی كه كافكا از آن حرف می‌زند محصول زندگی است. اتفاقی كه در غرب با سرعت در یكصد سال گذشته افتاده بود در ایران بعد از انقلاب خودش را نشان داد. انقلاب ایران باعث خیلی از دگرگونی‌ها شد كه یكی از مهمترین‌شان بحران هویت و بحران زیبایی شناختی بوده است. همه اینها نتیجه درك تازه از زندگی در نزد مردم است. یعنی از خوش باوری‌هایی مثل اینكه همه جهان گلباران خواهد می‌بینند كه خبری نیست، بلكه مسخ شدگی و اضطراب و تنهایی انسان را بیشتر لمس می‌كنند. مفهوم انسان برایشان زیر سوال می‌رود. در واقع منظورم این است كه تعریف‌ها عوض شده است. اومانیسمی كه پس از انقلاب معنا پیدا می‌كند دیگر آن معنای گذشته را ندارد. در واقع انسانیت كم‌كم معنای خودش را از دست می‌دهد. در واقع انگار یك ماكتی از انسان باقی مانده است و در تاریخ طبیعی است. این سیر تحولی تاریخ است. این مسئله درایران بعد از انقلاب خودش را در تمام عرصه‌های زیباشناختی هنری كم‌كم نشان داد و این اواخر هم خودش را دارد در موسیقی نشان می‌دهد كه نمونه چشمگیرش آثار آقای نامجو است. برای چی كارهای او اینقدر بازتاب دارد. به این خاطر كه در آنها همه ارزش‌های به ظاهر لایزال زیر سوال می‌رود و این مسئله در هنر شعر هم اتفاق می‌افتد. در شعر هم این تلاش شده اما هنوز جمع‌بندی درباره‌اش نشده است و به این خاطر نمی‌توانم ببینم كه وضعیت حضور انسان در این شعر چگونه است. اما این مسخ شدگی و دیگر عناصری كه مطرح شد در شعر این عصر وجود دارد. دغدغه انسان در شعر هم بازتاب دغدغه‌های او در زندگی است.
چرا شعر مدرن ما روبه روان‌پریشی رفته است؟
سوال خوب و هماهنگی است. این روان‌پریشی محصول تاریخ ماست. ما چیزهایی از دست دادیم ولی چیزی به دست نیاوردیم در یك دوره بحران هویت، هویت متشتت ما كم و بیش متلاشی شد و هویت جدیدی پیدا نكردیم. طبیعی است كه در این میان روان‌پریشی گسترش پیدا می‌كند. با سوءمدیریت‌های اجتماعی این روان‌پریشی تشدید می‌شود. به‌طور طبیعی این در شعر بازتاب پیدا می‌كند. مسئله مهم این‌ است كه آیا كار هنر انعكاس این روان‌پریشی‌هاست یا ساختار هنری دادن به این روان‌پریشی‌ها. مشكل ما اینجاست. مردم خودشان روان‌پریش‌ها را می‌بینند و می‌شناسند پس ضرورتی ندارد كه ما روان‌پریش بودن‌مان را در شعر منعكس كنیم. به قول فروید كه حرف ارزشمندی است فرق دیوانه‌ها و هنرمندان این است كه دیوانه‌ها به قدرت تخیل خود مسلط نیستند اما هنرمند به تخیل خود مسلط است. آندره ژید می‌گوید: هنر را جنون دیكته می‌كند عقل می‌نویسد. مشكل اساسی شعر امروز ما با این روان‌پریشی گویی‌ها این است كه كار شعر انعكاس جنون نیست بلكه مكانیسم هنری گرفتن از جنون است. مثلا فرق كار سالوادور دالی با خیلی از این دیوانه‌ها در این است كه در كار دالی یك شعور پنهان و لذت زیبایی شناختی و تناسب هنری در حین پراكندگی وجود دارد اما در كار این تیمارستانی نیست. مشكل ما با این شعر این است كه فكر می‌كنند همین‌كه از اسپاسمان حرف بزنند دیگر تمام است. ولی نكته مهم این‌است كه باید ابتدا مكانیسم اسپاسمان در شعر حل بشود. ابتدا باید وضعیت پریشانی كه در جامعه وجود دارد به هنر تبدیل شود كه ما آن پریشانی را در هنر ببینیم نه پریشان‌گویی را در هنر. البته به گمان من دارد آرام آرام به سوی نوعی سادگی و انسجام هنری حركت می‌كند.
از نظرگاه شما دلیل حضور پررنگ‌تر زنان در عرصه هنر امروز در كجاست؟
پاسخ این موضوع كار من نیست بلكه كار جامعه شناس‌ها و روان‌شناس‌هاست البته می‌دانیم كه امروزه در دانشگاه‌ها هم حضور خانم‌ها بیشتر آقایان است. من تصور می‌كنم دو عامل نقش بیشتری در این قضیه دارند. یكی اینكه انقلاب اسلامی بعضی از سنت‌ها را در خانواده‌ها شكست. تا قبل از انقلاب برخی از خانم‌های چادری حق نداشتند به دانشگاه بروند و البته كم هم نبودند ولی بعد از انقلاب وقتی كه در دورترین مناطق كشور دانشگاه آزاد تشكیل می‌شود در واقع نوعی از مدرنیسم به سوی اعماق جامعه برده می‌شود. دانشگاه آزاد اسلامی موجب شده تا فرهنگ‌های مختلف و مختلط در كنار هم قرار گیرند و در اینجا دیگر سنت نمی‌تواند نقش داشته باشد. بنابراین سنت به خودی خود رقیق می‌شود و بسیاری از دیوارها فرو می‌ریزد. لاجرم علت این است كه دخترها بیشتر وارد جامعه شده‌اند و در برابر محرومیت‌هایی دارند واكنش نشان می‌دهند. یكی از راه‌های این نشان دادن واكنش هنر است و بالطبع عرصه هنر برای زنان باز شده است.
چرا امروزه دیگر شعر در مسیر تعهد حركت نمی‌كند؟
برای اینكه امروز سرخورده شده‌اند. نه فقط شاعران بلكه خود شعر هم سرخورده شده است. تا قبل از انقلاب شعر در دست شاعران متعهد بود و شعر غیرمتعهد چنان در حاشیه قرار داشت كه كمترین ارزشی برایش قائل نبودند. ولی چون شعر و ادبیات متعهد ایران در طول تاریخ عملا با شكست مواجه شد فرزندان امروز این ادبیات روی گردان شده‌اند. این ظاهر امر است. ادبیاتی كه امروز جدی‌تر و با اصالت‌تر است هنوز سمت و سوی اجتماعی - سیاسی دارند اگرچه انگشت شمارند اما آنها هستند كه موثرتر و تاثیرگذارتر هستند.
وضعیتی به نام «بحران»، تاثیرش بر شعر امروز ما چگونه بوده است؟
من فكر می‌كنم همان تاثیری كه بر اقتصاد داشته و در آن بحران ایجاد كرد، همان تاثیری كه در روان‌شناسی داشت و در آن روان‌پریشی به وجود آمد، همان تاثیری كه بر امنیت داشته و ناامنی گسترش پیدا كرده، شعر چیزی جدا از دیگر پدیده‌ها نیست و آن هم تكان شدیدی خورده، معیارهایش عوض شده اما آن حادثه مهمی مثلا در اواخر دهه 30 رخ دهد هنوز رخ نداده و ما هنوز داخل بحرانیم البته بحران به معنای بن‌بست نیست، به معنی تخریب نیست. بحران در واقع یعنی یك نوع سركشی برای نجات از وضعیتی ناگزیر و رفتن به وضعیتی بهتر است.
آیا مقوله «اقتصاد» تاثیری بر چگونگی هنر و ادبیات ـ خصوصا شعر‌ـ می‌تواند داشته باشد؟ اگر داشته است در كجا و چگونه بوده است؟
اتفاقا سوال بسیار خوبی است چون اصلا رشته تحصیلی من در زمینه اقتصاد است و پیشتر به دلیل نوع تفكری كه داشتم به مقوله اقتصاد بسیار اهمیت می‌دادم و در حد توانایی‌های خود در این زمینه مطالعه كرده‌ام و این سوال را دوباره بعد از سال‌ها كه شنیدم برایم جالب و جذاب است. اینكه اقتصاد چه تاثیری بر هنر دارد از سوال‌هایی است كه پس از پیدایش ماركس پیدا شد و پاسخ‌هایی كه به آن داده شده شاید مهمترین‌اش این است كه عده‌ای گمان می‌كردند كه تفكر ماركس و ماركسیسم وقتی تاكید دارد بر تاثیر‌گذاری وضعیت اقتصادی بر روند تكامل و تعقل هنر، منظورشان خود اقتصاد است كه در پاسخ اینها گفته شد كه پرداختن به اقتصاد در بررسی هنر نوعی تقلیل‌گرایی است.
این اقتصاد نیست كه بر هنر تاثیر می‌گذارد بلكه مناسبات اقتصادی - اجتماعی است كه تاثیرگذار است. یا وسیع‌تر بگویم مناسبات تاریخی است كه ریشه‌هایش در نوعی از مناسبات طبقاتی قرار دارد. وضعیت اقتصاد با هنر دو به دو نیست. به‌طوری كه بگوییم اگر وضعیت اقتصادی خوب شد وضعیت هنر هم خوب می‌شود. بحث این است كه در یكسری مناسبات اجتماعی - اقتصادی باید ببینیم وضعیت هنر چگونه خواهد بود. وقتی جامعه وارد حوزه مدرنیته می‌شود در مقاطع مختلف تحول سرمایه‌داری باید ببینیم هنر چه وضعیتی پیدا خواهد كرد. ما هنر را در آن وضعیت می‌توانیم بررسی كنیم. هدایت و نیما اگر 10 سال پیشتر به دنیا می‌آمدند نه نیما نیما می‌شد نه هدایت، صادق هدایت. در واقع می‌شدند یغما جندقی و قاآنی. وقتی شما زندگی این دو را می‌خوانید می‌بینید كه دست‌كم از نیما و هدایت ندارند. منتها زمینه اجتماعی‌شان این آمادگی را نداشت كه اینها متحول بشوند. آقای ادوارد براون كه اولین نویسنده خارجی تاریخ ادبیات ایران است وقتی از جندقی صحبت می‌كند او را با آرتور رمبو مقایسه می‌كند و وقتی براون كه تاریخ ادبیات را به خوبی می‌دانست چنین حرفی می‌زند از روی هوس نیست بلكه درباره توانایی‌های جندقی آگاهی دارد ولی جندقی آرتور رمبو نشد چون زمینه‌های مناسب اجتماعی ـ اقتصادی نداشت. قاآنی هم توانایی داشت و حتی زبان فرانسه را هم می‌دانست ولی او هم تحولی ایجاد نكرد. بنابراین وقتی كه می‌گوییم اقتصاد عامل تعیین‌كننده است مثل پاره‌ای از اكونومیست‌های قرون ماضیه نباید تقلیل‌گرا باشیم بلكه مناسبات تاریخی اقتصاد باعث تحولات می‌شود. در تمام دوران‌های ارباب رعیتی در تاریخ هیچ‌گونه تحول سبكی ما نمی‌بینیم. آن مناسبات اجتماعی ـ اقتصادی كه بازدارنده بروز فردیت است، باعث می‌شود كه فردیتی نشان داده نشود و سبكی به وجود نیاید اما به محض اینكه مدرنیته پدیدار می‌شود، توفان به وجود آمدن سبك‌ها آغاز می‌شود. پس تاثیر اقتصاد در همین است كه با ورود به دوران مدرنیسم باعث موجودیت كثرت سبك و تحولات گوناگون می‌شود.
ارضاء شدن حس لذت بری از هنر به چه چیزهایی بستگی دارد؟
اتفاقا بسیار سوال جالبی است زیرا بسیاری اصلا در این باره نمی‌دانند و در جریان نیستند. چرا این مقدمه را گفتم برای اینكه اساسا همه چیز باید لذتبخش باشد تا آدم به طرفش برود. حتی وقتی ما مسخ كافكا را می‌خوانیم لذت زیبایی شناختی است كه باعث دوباره خواندن آن می‌شود. اگر قرار باشد كه اثری رنج‌آور باشد كه ما به آن مراجعه نمی‌كردیم. روان‌شناس‌ها می‌گویند علت اینكه مردم از فیلم‌های وحشتناك خوششان می‌آید این است كه مطمئنا خودشان در آن موقعیت نیستند. این لذت در موقعیت خود نبودن است كه موجب می‌شود از آن فیلم خوششان بیاید. بنابراین هنر ادبیات برای جبران خالی‌ها و ناكامی‌های زندگی است. هنر ادبیات این خلاءها را پر می‌كند. لذت بردن از هر پدیده‌ای بستگی به درك آن آدم از آن پدیده دارد مثلا شاملو محبوبیتی كه اكنون دارد را در گذشته نداشت تا سال‌های 50 بسیاری از روشنفكرهای هم به زور او را قبول داشتند شاملو جمله بسیار زیبایی دارد در برابر كسی كه از او سوال می‌كند كه بعضی‌ها شعر شما را نمی‌فهمند می‌گوید كه اصلا شعر من هیچ ربطی به شعر مورد نظر شما ندارد. اما زمان آرام آرام شعر شاملو را تسریع داد به جامعه و به بدنه جامعه نشت كرد. شعر امروز هم اگر ارزش زیبایی شناختی داشته باشد در آینده كم‌كم به بدن جامعه نشت خواهد كرد. بنابراین توصیه نمی‌شود جزء اینكه گفت این تسلط شاعر به كاری دارد انجام می‌دهد موجب قدرتمندی كارش می‌شود.
لذت بردن از تاویل یك متن چگونه حاصل می‌شود؟
هنر چیزی به جز شگفتی و تاویل متن نیست. هر كسی هم باید فرمول خودش را پیدا كند من نمی‌توانم پیشنهادی بدهم. برای اینكه تاویل گسترش پیدا كند و شگفتی بیآفریند لازمه‌اش تامل و تعمق درباره مسائل زندگی و آگاهی و تسلط پیدا كردن در مرد كارش است.
در سال‌های اخیر شاهد آنیم كه به نوعی ادبیات داستانی ما گوی سبقت را در راستای جلب و جذب نظر مخاطبان ادبیات ربوده و از شعر در جهت ارتباط بیشتر با مخاطبان ادبیات جلو زده است. نظرتان پیرامون این وضعیت چیست؟
این صبحت‌ ها مثل این است كه دو طایفه كوچ نشین دعواشان شود این بگوید ارباب من خوب است آن بگوید ارباب من. یعنی ارزشش در همین حد است. فرضا الان شعر در جلوی صحنه نباشد - كه نیست اتفاقا - چه اهمیتی دارد. در آن دوران ارباب رعیتی آنی كه جلوی صحنه نبود ناراحت می‌شد اما الان واقعا چه اهمیتی دارد. در این مسئله هم بحث ارزش مطرح نیست. آنهایی كه از این مسئله ناراحت می‌شوند فكر می‌كنند ارزش شعر كم شده در حالیكه اصلا بحث ارزش مطرح نیست. تاریخ وضعیتی پیدا كرده كه دیگر هنرها در این زمان از شعر جلوترند. موسیقی الان حرف اول می‌زند در حالیكه برنده نوبل پارسال یك تئاترنویس است. شعر جلوی صحنه قرار ندارد همان‌طور تئاتر قرار ندارد. این به دلیل وضعیت تاریخ است. اگر اكنون رمان پیشتاز است به این خاطر است كه اگر به كلمه رمان دقت كنید رمان با بورژاوزی شروع شد در غرب و قبل از آن رمانس بوده یعنی داستان‌های تخیلی شاهزادگان و از این قبیل افراد. كلمه رمان از رم گرفته شد. «رم» در آن روزگار به مردم طبقه فرودست می‌گفتند. رمان ادبیات كوچه و بازار بوده بنابراین رمان یعنی بازتاب مردم كوچه و بازار و در دوران بورژوازی اهمیت پیدا می‌كند. با رشد بورژوازی مردم طبیعتا وارد صحنه می‌شوند و رمان‌خوانی رسم می‌شود. شعر كه یكی از هنرهای اشرافیت بوده به مرور جایگاهش عوض می‌شود و از حاكمیت درمی‌آید و محدود می‌شود به زندگی دو گروه یكی بورژوازی و دیگری روشنفكران و متفكران و از دسترس مردم دور می‌شود. به همین تخصصی‌تر می‌شود. در این صورت رمان و ادبیات داستانی جلو می‌آید و شعر عقب می‌رود.
شما بارها گفته‌اید كه قائل به دهه‌بندی كردن نیستید و شعر معاصر را به‌صورت دهه‌بندی شده قبول ندارید. در حالیكه گروهی معتقدند خود شما در كتاب «تاریخ تحلیلی شعر نو» به نوعی شعر معاصر را دهه‌بندی كرده‌اید. می‌توانید درباره این پارادوكس توضیح مختصری دهید؟
من از بی‌دقتی این دوستان تعجب می‌كنم. هیچ پارادوكسی وجود ندارد. تاریخ در هیچ جا دهه‌ای نیست كه من شعر را دهه‌ای كرده باشم. هیچ جای جهان اینگونه نیست. در كتاب تاریخ تحلیلی شعر نو دهه‌بندی نشده بلكه تقسیم‌بندی تاریخی است. یعنی از تاریخ 1288 شروع می‌شود تا 1320 و اینكه دهه‌بندی نیست. برای این مثلا به 1320 میرسد كه در این سال رضاشاه سقوط می‌كند و وضعیت تاریخی تغییر می‌كند. اگر دهه‌ای باشد باید تاریخ بعدی مثلا 1329 باشد ولی به سال 32 می‌رسد كه باز اتفاق تاریخی دیگری رخ می‌دهد. پس تقسیم‌بندی من دهه‌ای نیست بلكه تاریخی است به این دلیل كه به همراه اتفاق تاریخی تحول هنری روی می‌دهد. روشن شد!
... و سوال آخر اینكه استاد شمس لنگرودی چشم انداز شعر امروز را چگونه می‌بیند؟
من خیلی خوب می‌بینم. برای اینكه به همین شعر بعد از انقلاب ما كه نگاه می‌كنیم با یك سرگرادنی شروع شد، با یكسری بحران‌های عمیق زیبایی‌شناسانه ادامه پیدا كرد و الان می‌بینیم كه شعر مثل دریایی شده از طوفان درآمده.

 

+ هادی وحيدی / یکشنبه هجدهم فروردین 1387 |

تأملي دربارۀ ايران

     جلد دوم

نظريۀ حكومت قانون در ايران

    بخش دوم

مباني نظريۀ مشروطه خواهي

جواد طبا طبايي

چاپ اول1386

تيراژ5000

729 صفحه،9000تومان

انتشارات ستوده

"دكتر سيد جواد طبا طبايي " بدون كمترين ترديدي از بزرگ ترين پژوهشگران ايران امروز است كه حوزه ي تحقيقي ايشان تاريخ - به ويژه تاريخ معاصر-است.

  اين اثر در ادامه ي" مكتب تبريز ومباني تجدد خواهي"نوشته شده ودرنه فصل حكومت قانون را در ايران وا كاويده و با دقّت تمام بر رسيده است. در نگارش اين كتاب مهم ، علاوه بر منابع خارجي،از 206 منبع سود جسته شده است.

 طبا طبايي خود اين گونه دومين بخش تأملي درباره ي ايران را معرفي مي كند:"دراين بخش نيز توجه ويژه اي به آشكار شدن نشانه هاي بحران در نظام خودكامه ،تكوين نطفه آگاهي ملّي وتاريخ پديدار شدن مفاهيم نوآيين وتحول آن ها داشته و كوشيدهام اين وجه مهم از تاريخ معاصر ايران را كه با اصلاحات عباس ميرزا در دارالسلطنه تبريزآغاز شده بود،دنبال كنم."  

به نظرم مطالعه ي تاريخ معاصر ايران از مهم ترين اموري ا ست كه بايست مد نظرهمه ي ايرانياني كه مي توانند بخوانند، باشد واين اثر گرانمايه، در اين زمينه_مثل ديگر آثاراستاد طباطبايي- ارجدارو قابل تأمل است....        

 

+ هادی وحيدی / چهارشنبه هفتم فروردین 1387 |

29اسفند ماه است ومن امروز بيش از هر چيزبه ياد  رمان غم انگيز، كوتاه وعالي "دكتر نون زنش را بيش تر از مصدق دوست داشت"افتاده ام و صفحه به صفحه ي آن را در ذهنم مرورمي كنم كه چند سال پيش خوانده ام..

.

 

 

فر آمدن بهاري تازه و رسيدن سال نو راتبريك مي گويم و آرزوي سالي سرشار از ايمان و مهرباني دارم.

 

 بوي عيدي

 بوي كاغذ رنگي

بوي تند ماهي دودي توي سفره

.بوي جا نماز تر مه ي مادر بزرگ ...  

+ هادی وحيدی / پنجشنبه یکم فروردین 1387 |