تبليغاتX
پنجمين فصل تمام سال‌ها

 

غزالي – ايزوتسو

 

سوانح االعشاق

"معشوق خود به همه حال معشوق است.پس استغناصفت اوست.عاشق را هميشه معشوق دريابد ، پس افتقار صفت او بود ،و معشوق را هيچ چيز در نمي بايد ،كه خود دارد، لاجرم صفت او استغنا باشد.

همواره تو دل ربوده اي معذوري/غم هيچ نيازموده اي معذوري/من بي تو هزار شب به خون در بودم/تو بي تو شبي نبوده اي معذوري"

  رساله ي گرانسنگ سوانح العشاق، نخستين اثر مستقل در عشق است كه احمد غزالي _ برادر محمد _دست به تصنيف آن يازيده و سر مشق بزرگان ديگري چون عين القضات همداني _كه بر دارش كشيدند _ شده است .اين رساله ، رساله اي جامع ،با نگاهي عميق و روانشناسانه ، در زبان فارسي است  كه در باب عشق نوشته شده و رسائل ديگر در عشق ،خوشه چين خرمن شكو همند "سوانح "اند. كسي اگر اين كتاب راچند بار  به تأمل بخواند محال است كه در او بي تاثير باشد و او را از درون دگرگون نسازد.اگر چه يك بارخواندن هم آتش به پا مي كند.

  نثر شيوا و به دور از مغلق گويي هاي آن چناني ،دست يافتن خواننده ي تيز بين به رموز عرفاني در آن را امكان پذير مي سازد اگر چه اورااز خواندن شروحي كه بر آن نگاشته شده ، بي نياز نمي كند.

  مجالست با اين رساله ،باعث شد عشق را از زاويه ي بالايي ، در رابطه هاي انساني به نظاره بنشينم و به معشوق زميني هم از دريچه ي آسمان بنگرم.درعين سادگي عمق اين نوشتار _سوانح _ حيرت انگيز است.

 

ساختمان معنايي مفاهيم اخلاقي ديني در قرآن،توشيهيكو ايزتسو

ترجمه ي فريدون بدره اي

بيش ترين تأثير گذاري اين اثر درمن به خاطر نويسنده ي ژاپني آن كه بودايي مذهب بوده،بوده است.اثري كه بايد از سوي عالمان ديني و مسلمان نگاشته مي شد،همان ها كه بيش ترشان در دنياي خيالي خود _كه هزاران سال نوري از دنياي امروز فاصله دارد _مشغول حاشيه نويسي بر كتاب هايي هستند كه آن كتاب ها نمي توانند مشكلي  از امروز را مر تفع سازند.خود را سر زنش مي كنم كه يك بودايي مذهب ،قرآن راچه با تأمل خوانده ومن مثلن مسلمان هنوز رو خواني و روانخواني اين كتاب آسماني را نمي توانم!  

+ هادی وحيدی / جمعه شانزدهم آذر 1386 |

غزل نو وچرا دهه ي 50؟

 

هادي وحيدي 

آغازين سال دهه 50، نقطه عطف غزل و هنگامه خيزش آن و چرخش به سمت نو شدني شگرف و شگفت است. در همين سال، با غزلهاي متفاوتي كه در دو مجموعه از منوچهر نيستاني و حسين منزوي، به دست نشر سپرده مي‌شوند، برج ”غزل نو“ بنيادگذاري و با روي آن پي افكنده مي‌شود و فصل تازه‌تري در اين نوع شعر ـ كه پيشينه‌اي سترگ و سنگين در ادبيات گرانسنگ فارسي دارد ـ شروع مي‌شود.
در سال 1350 بيش از 55 مجموعه شعر نو، بيشتر از 20 جُنگ نوپرداز و چندين اثر تحقيقي معتبر، همچون از صبا تا نيما از يحيا آرين‌پور، صور خيال در شعر ] كهن [ فارسي از شفيعي كدكني منتشر شد؛ و اين آثار، جدا از آثاري بود كه در جامعه بازتابي نيافت و يا چون جزوه نوعي از هنر، نوعي از انديشه از سعيد سلطان‌پور، همراه با پايگاه شعر از م.آزرم به دستور ساواك در چاپخانه خمير شد و به تعدادي اندك به بيرون راه يافت و به مرور تكثير شد“(1) اگرچه در ميان تعدادي از 55 (2)مجموعه پيش گفته ـ از جمله در كوچه‌باغهاي نشابور محمدرضا شفيعي كدكني (م.سرشك) ـ تك و توك غزلهاي ارجمند نوي هم به چشم مي‌آيد، اما بايست سراغ غزل نو را از دو مجموعه ذيل گرفت كه تقريباً نيمي از آنها را غزل شكل داده، آن هم غزلهايي كه سمفوني غزل نو را مي‌نوازند:
الف: ديروز، خط فاصله. منوچهر نيستاني، تهران: رَز، 1350، 203 ص
ب: حنجره زخمي تغزل، حسين منزوي، تهران بامداد، 1350، 119 ص
مطلع غزلهايي كه نشان دهنده تغيير نگاه و خيال را مي‌نمايانند، نمايانگر آغازي تازه بر غزل خواهد بود:
ازديروز، خط فاصله
گرچه در هر قدمي، باتو كسي يارترين / با دل آزرده‌تر نيان، تو دل آزارترين (غزل ”باتو“ ، ص130)
تا جايي كه مي‌دانم ”مرحوم منوچهر نيستاني نخستين شاعري است كه علامت صنعت عالي ”‌ترين“ را در غزل، رديف قرار داده (3) است.
در شبنمي از اشك تو پنهان شده بودم / چون ديو كه در شيشه به زندان شده بودم. (غزل ”نقطه پايان“ ص138)
به ساحل، آن تن افتاده به راه كه بود؟ / تن برادر من؟ خواهر تو، آه كه بود؟ (غزل ”از يك ديوان ـ5“، ص150)
اي كه يك هند عبير و هل و عنبر تن توست / هرچه خوبي ست در آن ملك، همه در تن توست! (غزل ”از يك ديوان ـ7“، ص156)
طلوع تنبل خورشيد، و باز آغاز ماتمها / و در گهواره گلبرگ ديدن مرگ شبنمها … (غزل ”روزي ديگر“ ، ص164)
آوردن ”و“ در آغاز مصراع، از اواخر دهه 60 و در اوايل دهه 70، به بسامد بالايي رسيد و براي دوره‌اي و شاعراني، مشخصه سبكي شد كه به نوعي آغاز آن را در نيستاني مي‌بينيم. حال اين آمدن ”واو“ خوب است يا بد، حرف ديگري است.
تو نيستي ـ ( و چه گلها كه با بهاران‌اند)
ترانه‌خوان تو ـ من نيستم ـ هزاران‌اند.
غزل ”سكه‌ها در چشمه“ ، ص174
(دليلي براي آمدن قسمتي از مصراع اول در پرانتز نيست.(
ستاره‌ها همه سنگ‌اند بر فراز سر من
در اين ميانه به غفلت نشستن
اين هنر من!
غزل ”يك روز ديگر“ ، ص168
در اين غزلها ”تلاش فراگير در مسير رسيدن به فرم تازه‌اي در غزل و گسترش امكانات و ظرفيتهاي صوري و محتوايي اين قالب چشمگير است؟“ سكته‌هاي تعمدي در وزن، آمدن جمله‌هاي معترضه، به كارگيري نوگرايانه زبان محاوره و … از اصولي‌ترين و اصلي‌ترين ويژگيهاي غزل نيستاني است و در همين مطلعها نمود دارند.
ازحنجره زخمي تغزل
22
غزل را در چاپ نخست اين مجموعه شاهديم كه اگر اغراق به حساب نيايد، همه‌شان قابل تأمل و درخورند و صدايي تازه در غزل. اگرچه اقبال نوگرايان در آن سال به اين مجموعه، به خاطر نوسروده‌ها بود نه غزلها. ”حنجره زخمي تغزل، مطرح‌ترين كتاب شعر جوان در سال 1350 بود.
شاعر كه با اين مجموعه اميد فراواني در ميان هواداران شعر نو برانگيخته بود، بعدها عمدتاً به غزل‌سرايي روي آورد“.(6(
و به خاطر شعرهاي نويي كه در اين مجموعه داشت، برنده ”جايزه فروغ“ هم مي‌شود كه در همين سال بنيانگذاري شده بود و اين جايزه تا شش سال به مجموعه‌هاي خوب داده شد. در اين مجموعه ـ در بيشتر غزلها ـ استحكام و قوت غزلهاي بعدي منزوي را نمي‌بينيم اما زلالي، تازگي و تصويرهاي بكر و جاندار عاشقانه آنها در ميان غزلهاي شاعر كه نظيرند، تنها اگر به مطلعها دقت شود، پي بردن به آن آسان است:
شود تا ظلمتم از بازي چشمت چراغاني / مرا درياب،‌ اي خورشيد در چشم تو زنداني(غزل يك، ص15)
درياي شورانگيز چشمانت چه زيباست / آنجا كه بايد دل به دريا زد، همين‌جاست (غزل دو، ص17)
اي گيسوان رهاي تو از آبشاران رهاتر / چشمانت از چشمه‌ساران صاف سحر باصفاتر (غزل سه، ص19)
لبت صريح‌ترين آيه شكوفايي است / و چشمهايت شعر سياه گويايي است (غزل چهار، ص21)
كنون پرنده تو، آن فسرده در پاييز/ به معجز تو بهارين شده است و شورانگيز (غزل پنج، ص23)
از زمزمه دلتنگيم، از همهمه بيزاريم / نه طاقت خاموشي، نه تاب سخن داريم ( غزل شش، ص25)
چگونه باغ تو باور كند بهاران را؟ / كه سالها نچشيده است، طعم باران را(غزل هفت، ص27)
دوباره راه غنا مي‌زند ترانه من / دوباره مي‌شكفد شعر عاشقانه من (غزل هشت، ص29)
خيام ظلمتيان را، فضاي نور كني / به زمن ظلمت اگر لحظه‌اي خطور كني (غزل 12، ص37)
گل از پيراهنت چينم كه زلف شب بيارايم / چراغ از خنده‌ات گيرم كه راه صبح بگشايم (غزل 16، ص45)
حماسه‌اي است كه مي‌آيد، اين صدا ازكيست؟ / از آن كيست اگر اين صدا صداي تو نيست؟(غزل 19، ص51(
(شاعر در چاپ دوم مصراع دوم را تغيير داده است: از آن كيست اگر اين صدا از آن تو نيست؟ اما به نظر مي‌آيد تكرار واژه‌ ”صدا“ به نفع شعر بود كه شاعر بعدها از خير آن گذشته است)
چشمتو واكن كه سحر، تو چشم تو بيدار بشه / صدام بزن كه از صدات باغ دلم باهار بشه
غزل 21، ص55
شورانگيزترين عاشقانه‌هاي منزوي از حنجره زخمي تغزل آغاز مي‌شود و خاميهاي او در سطحي نگري به زبان، تنگي حوزه مفاهيم و مضامين، فقر انديشه ـ كه اساساً غزل امروز چندان جاي انديشه نشده است ـ و … در اين مجموعه، چيزي از ابهت آغازگري و بنيانگذارانه‌اش در غزل نو نمي‌كاهد. پختگيهاي او در مجموعه‌هاي ديگر اتفاق مي‌افتد. طراوت غزلها در حنجره زخمي تغزل براي او كافي است تا اين خون تراويده از حنجره زخمي‌اش، جان دوباره‌اي به غزل بدهد. تقريباً در نگاه تند و افراط‌گرايانه منتقدان آن سالها، باز اين مجموعه در كنار آثار خوب قرار مي‌گيرد: ”در پايان سال 1350 مجله رودكي گزارشي از وضع شعر آن سال به چاپ رساند كه به نوعي نشان از آغاز روند بي‌اعتباري شعر نو در ايران را داشت. در اين گزارش مي‌خوانيم كه:
به جرئت مي‌توان گفت كه سال 50، سال ركود، سال خواب زمستاني يا سال بي‌بار و بري شعر بوده است. شاعران نام‌آور، شاعران خوب،

حتي شاعران درجه دو، آنهايي كه آوازه كافي در هنر شاعري دارند، هيچ گونه تأليفي نداشته اند. از شاملو فقط جزوه كوچكي اوايل سال درآمد كه نمي‌تواند به عنوان ديواني از شعرهاي اين شاعر معروف محسوب شود.“ (7) و با همين نگاه به پيش مي‌رود و از كتابهاي شعري سخن مي‌گويد كه شوري را برنمي‌انگيزانند و جز سياه‌مشقهايي نيستند اما با اين حال در ادامه، كتابهايي را نام مي‌برد كه حنجره‌ زخمي تغزل هم در آن ميان جاي مي‌گيرد با تحسيني قابل تأمل: ”از ميان كتابهاي شعري كه در سال 50 ] و اواخر 49[ درآمده اينها را مي‌توانيم نام ببريم: تنهايي زمين و خواب درخت (با شعر لطيف، موجز، با ارزش، اما كم دامنه) از منصور اوجي، سرخي گيلاسهاي كال از فرهاد شيباني (عاشقانه‌هايي شيرين و يكنواخت)؛ از زوايا و فصلها (برگزيده شعرهاي حقوقي)؛ حنجره‌ زخمي تغزل از حسين منزوي (تنها كتاب شعري كه هم شعرهايي با ارزش دارد و هم نويد از آينده روشن شاعرش مي‌دهد. تغزلي درخشان و صميمي، با زباني شسته رفته و نرم و در اهتزاز)(8)
و شايد نويسنده همين جمله‌ها نيز، كه از اين كتاب، به حق خوب ياد كرده است، غزلها را چندان در نظر نداشته است ولي شاعري چون منوچهر آتشي خود را كاشف منزوي در غزل مي‌داند و در همان سالها در يادداشتي كه بر پيشاني گفت‌وگوي منزوي با مجله تماشا مي‌نگارد، نگاه ستايشگرانه‌اش را به روشني مي‌توان ديد. (9)
صور خيال تر و تازه و بيان عاشقانه ملموس در غزلها و در يك كلام هم‌آغوشي شعر نو با غزل در اين مجموعه و مجموعه ”نيستاني“، سال 50 را نقطه‌اي تازه در غزل رقم زده است. رد پاي همه تغزلهاي منزوي را در مجموعه‌هاي ديگر،‌ در اين كتاب مي‌توان سراغ گرفت مثل نگاه او به زن در همين مجموعه:
تو شايد آن زن افسانه‌اي كه مي‌آري / به هديه با خود، خورشيد را به خانه من
غزل هشت، ص30
و اين زن، همان زن شكوهمندي است كه با ”رداي شعله“، بعدها در غزل اين شاعر غزل ظاهر مي‌شود.
اشاره‌ها و پي‌نوشتها

1- تاريخ تحليلي شعر نو، شمس لنگرودي، ج4، ص159
 -2  
براي آگاهي از فهرست مجموعه شعرهاي نو در سال 1350، مي‌توانيد به صص 179 تا 183 منبع پيشين رجوع فرماييد.
-3
گزيده شعر جنگ و دفاع مقدس، حسن حسيني، ص98
4- سير تحول در غزل فارسي، محمدرضا روزبه، ص207
- 5
در چاپ دوم اين مجموعه (سال 1382)، در دفتر سومي كه به مجموعه افزوده شده، چندين غزل از همان سالها هم به كتاب آمده است كه ضعيف‌تر از آن 22 غزل‌اند و اي كاش، شاعر چيزي بر چاپ اول مجموعه نمي‌افزود و ماهيت و موفقيت نخست آن را محفوظ مي‌داشت.
- 6
تاريخ تحليلي شعر نو، ج4، ص230
-7
پيشين، صص 184 ـ 183
8
-پيشين، ص184
براي آگاهي از سخن منوچهر آتشي در اين خصوص، مي‌توان به مقدمه مجموعه غزل ”از شوكران و شكر“ مراجعه كرد كه از مجله تماشا به نقل آمده است.

+ هادی وحيدی / جمعه نهم آذر 1386 |

 

سبز ترين واحه

به ياد كتابدار مجرب و فقيد

زنده ياد اكبر حدادي

 

  هادي وحيدي

 

چراغ صاعقه ي آن سحاب روشن باد

 كـــه زد به خرمن ما آتش محبت او

حافظ

 

درست 18 سال پيش، دبيرستان شريعتي، رشته ”فرهنگ و ادب“ و ما كه از سر حادثه و استيصال به اين رشته نرفته بوديم. دانش‌آموزاني كه عاشقانه و از سر شناخت، اين رشته تحصيلي را انتخاب كرده بودند

از تعداد انگشتان يك دست بالاتر نمي‌نشستند اما همان ها اين روزها از اهالي بزرگ دانش و فرهنگ اين شهرند و از مدرسان و استادان خوب رشته‌هاي علوم‌انساني دانشگاههاي اين سامان.
هيچ وقت از ياد نمي‌برم كه ابتدا معاون محترم دبيرستان از ثبت‌نام بنده در رشته ادبيات خودداري و اصرار داشتند رشته رياضي يا علوم‌تجربي را برگزينم كه در ‌آن رشته‌ها نمره‌ لازم و كمي بالاتر از لزوم را هم آورده بودم. اما غافل كه او نمي‌دانست ادبيات براي ما رشته تحصيلي‌ نه، كه زندگيمان بود و ما‌ مي‌خواستيم زندگي كنيم و كاري با درس خواندن كليشه‌اي و تب آن رشته‌ها در جامعه و خانواده‌ها نداشتيم!
  پاتوق هميشگي ما در دبيرستان كتابخانه بود كه حكم سبز‌ترين واحه جهان را براي ما داشت. حاضر نبوديم آن گوشه دنج را با تمام جهان معاوضه كنيم. زنگ هاي تفريح و ورزش هركسي كه در پي ما بود ما را آنجا پيدا مي‌كرد. از كلاسهايي كه دوست نداشتيم هم جيم مي‌شديم و آن گوشه راحت را اختيار مي‌كرديم. اين همه عشق به كتابخانه ـ كه مثل عشقه به وجودمان پيچيده بود ـ دليل ديگري هم داشت. حضور كتابداري نازنين، خوش‌خلق، مهربان، دوست‌داشتني و همدل: ”اكبر حدادي“ عزيز كه در روزهاي اخير به زنده‌يادها پيوست. آناني كه لذت حضور در كتابخانه‌ شريعتي در بيست و چند سال گذشته در حضور آن انسان فرهيخته را ـ كه دغدغه اصلي‌اش جهل ستيزي بود ـ درك كرده‌اند كمي تا قسمتي مي‌توانند از عمق اين شيفتگي و دردي كه دلهايمان را فشرد و خراشيد خبردار شوند.

روح بلند پروازش در ملكوت آسمانها در‌ آرامشي وصف ناپذير باد!

  كتابخانه شريعتي از بي‌نظير‌ترين كتابخانه‌هاي مدارس در سطح ايران و از كم نظيرترين كتابخانه‌ها در استان و حتا كشورمان به شمار مي‌رود. وجود منابع اصلي و پرقوت، كتاب هاي ناب و ناياب، دوره‌هاي مجله‌ها و نشريه‌ها و ... از اين مركز، منبعي قابل تأمل و عظيم فراهم آورده بود كه دانش‌آموزان علاقه‌مند و علاقه‌مندان دانش‌جوي مي‌توانستند از چشمه زلال و مواج آن سيراب شوند. يادش بخير بسياري از آثار چوبك را آنجا خوانده‌ام ... و اين نبود مگر به همت والاي زنده‌ياد اكبر حدادي و سلف دانش دوست ،دانش‌گستر و دانشور او در همان كتابخانه.
به روح همه بزرگواراني كه از تأسيس اين كتابخانه در گسترش و حفاظت اين مركز فرهنگي از جان مايه گذاشتند درود مي‌فرستيم و بهشت سبز الاهي را برايشان آرزو داريم و اميد مي‌‌رود خلف آنان نيز در تداوم اين راه يك دم از پاي ننشينند و از شناسايي دانش‌آموزان علاقه‌مند و مستعد غافل نباشند. ايدون باد، ايدون‌تر.(روزنامه ي مردم نو،3آذر 1386)

+ هادی وحيدی / یکشنبه چهارم آذر 1386 |