O جان به در بردن
مرد هشتاد ساله ، روز تولدش و اینکه حافظه ی خوبش را تحسین می کردند ، گفت :
«خوب ، بله . اما همیشه احساس می کنم یک چیزی را فراموش کرده ام .»
دربیست و دو سالگی تصمیم گرفته بود خودش را بکشد.
O عـشق
زن سال های سال مردی را که قصد خود کشی داشت از این کار باز داشت.
حالا دیگر توانش تحلیل رفته ، می نشیند و گوش هایش رابادست می گیرد.
O در آینه
با پدرش دعواها داشته ، از موسیقی دیگری خوشش می آید. زمانه عوض شده .
حسابی وحشت زده شده بود که بابالا رفتن سن وسال ، در آینه به پدرش شبیه بود.به آن مرحوم.
این دهان ، این بینی.
فقط این زخم روی چانه را خودش برای خودش درست کرده بود .
پتر بیکسل
ترجمه ی : بهزاد کشمیری پور
از مجموعه آمریکا وجود ندارد
نشر مرکز ، چاپ اول : 1378

