تبليغاتX
پنجمين فصل تمام سال‌ها

 
‎مادرم مثل بهار‎
‎گوشه‌ی پارچه، گل می‌سازد‎
‎نخ گلدوزی او ‏کوتاه است‎
‎مادرممی ترسد‎
‎غنچه‌ها وا نشوند!‏‎

‎همیشه با عمران ‏خندیده بودم، امروز گریستم. خبر باز هم با همه‌ی کوتاهی «مثل شبخوانی یک زنجره کوتاه بود» ‏و شانه‌های نحیف ادبیات امروز تکیده‌تر شد. نسل پنجم شعر امروز که «صلاحی» ه مبه آن نسل ‏تعلق داشت یکی پس از دیگری عطای جهان را به لقایش می‌بخشند و به یاران رفته می‌پیوندند.‏‎ ‎‎
‎طنز «عمران صلاحی» -درسبک و سیاق خود بی‌نظیر است. در آثار طنز او، کلمه به شأن ‏واقعی خود دست می‌یازد، به ویژه در اخرین جمله‌ها و واپسین جمله... از خاطره‌های شیرین ‏نوجوانی‌ام خواندن کوتاه-نوشت‌های طنز «صلاحی» در «دنیای سخن» با نام مستعار ع‌.شکرچیان ‏است که هنوز طعم گوارای‌شان را در مذاق ذوقم حس می‌کنم. طنز بی‌عمران یتیم خواهد ماند.‏‎ ‎‎
‎عمران در شعرهای «محاوره‌ای» از سه-چهار شاعری است که در اوج نشسته‌اند:‏‎ ‎‎

‎کمک کنید هلش بدیم، چرخ ستاره پنجره‎
‎رو آسمون شهری که ستاره برق ‏خنجره‎

‎من می‌خام یه جور بشه بغل کنیم همدیگه رو‎
‎میایی بچه بشیم ‏دروغکی دعوا کنیم؟‎

‎از حالا ساز شونو کوک می‌کنن جیرجیرک‌ها‎
‎طفلیا برای ‏ما ببین چه کارا می‌کنن‎

‎در کل؛ سادگی رلال، اروتیسم محجوب، شکار لحظه‌های ‏درخشان و تخیل نو بدون پیچیدگی‌های معمول از مؤلفه‌های مشخص شعرهای اوست.خدایش ‏بیامرزاد...‏‎

‎نمیرد شاعر اما این نمیری خود نمی‌بیند‎
‎مگر قرنی بمانیم و ‏نمیری‌های هم بینیم‎

‎چاپ نشده‌های «صلاحی» نسبت به چاپ نشده‌ها –با توجه ‏به مصاحبه‌هایش- به نظر می‌آید بسیار بیش‌ترند. امید آنکه آثار انبوه این نویسنده و شاعر عزیز از ‏دست رفته به دست نشر سپرده‌ شوند.‏‎
‎غزلی از عمران صلاحی:‏‎

‎خوش‌تر ‏از قالی کرمان غزلی ساخنه‌ام‎
‎نخ‌به‌نخ زیر قدم‌های تو انداخته‌ام‎
‎تا به فرش غزلم، ‏نقش تو را زنده کنم‎
‎فارغ از این همه خوبی، به تو پرداخته‌ام‎
‎من خود آن قالی پا ‏خورده‌ی خاک‌آلودم‎
‎زیر پای تو رنگی‌ست که من باخته‌ام‎
‎تو مه‌آلودی ومن کوهنوردی ‏که هنوز‎
‎چیزی از جلوه‌ی معنای تو نشناخته‌ام‎
‎بر سر قله‌ی عشقم من و سرمست ‏و خراب‎
‎آتشم، پرچم دیوانگی افروخته‌ام‎
‎مراغه-۲۵/۱/۵۲‏
+ هادی وحيدی / پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 |