مادرم مثل بهار
گوشهی پارچه، گل میسازد
نخ گلدوزی او کوتاه است
مادرممی ترسد
غنچهها وا نشوند!
همیشه با عمران خندیده بودم، امروز گریستم. خبر باز هم با همهی کوتاهی «مثل شبخوانی یک زنجره کوتاه بود» و شانههای نحیف ادبیات امروز تکیدهتر شد. نسل پنجم شعر امروز که «صلاحی» ه مبه آن نسل تعلق داشت یکی پس از دیگری عطای جهان را به لقایش میبخشند و به یاران رفته میپیوندند.
طنز «عمران صلاحی» -درسبک و سیاق خود بینظیر است. در آثار طنز او، کلمه به شأن واقعی خود دست مییازد، به ویژه در اخرین جملهها و واپسین جمله... از خاطرههای شیرین نوجوانیام خواندن کوتاه-نوشتهای طنز «صلاحی» در «دنیای سخن» با نام مستعار ع.شکرچیان است که هنوز طعم گوارایشان را در مذاق ذوقم حس میکنم. طنز بیعمران یتیم خواهد ماند.
عمران در شعرهای «محاورهای» از سه-چهار شاعری است که در اوج نشستهاند:
کمک کنید هلش بدیم، چرخ ستاره پنجره
رو آسمون شهری که ستاره برق خنجره
من میخام یه جور بشه بغل کنیم همدیگه رو
میایی بچه بشیم دروغکی دعوا کنیم؟
از حالا ساز شونو کوک میکنن جیرجیرکها
طفلیا برای ما ببین چه کارا میکنن
در کل؛ سادگی رلال، اروتیسم محجوب، شکار لحظههای درخشان و تخیل نو بدون پیچیدگیهای معمول از مؤلفههای مشخص شعرهای اوست.خدایش بیامرزاد...
نمیرد شاعر اما این نمیری خود نمیبیند
مگر قرنی بمانیم و نمیریهای هم بینیم
چاپ نشدههای «صلاحی» نسبت به چاپ نشدهها –با توجه به مصاحبههایش- به نظر میآید بسیار بیشترند. امید آنکه آثار انبوه این نویسنده و شاعر عزیز از دست رفته به دست نشر سپرده شوند.
غزلی از عمران صلاحی:
خوشتر از قالی کرمان غزلی ساخنهام
نخبهنخ زیر قدمهای تو انداختهام
تا به فرش غزلم، نقش تو را زنده کنم
فارغ از این همه خوبی، به تو پرداختهام
من خود آن قالی پا خوردهی خاکآلودم
زیر پای تو رنگیست که من باختهام
تو مهآلودی ومن کوهنوردی که هنوز
چیزی از جلوهی معنای تو نشناختهام
بر سر قلهی عشقم من و سرمست و خراب
آتشم، پرچم دیوانگی افروختهام
مراغه-۲۵/۱/۵۲
گوشهی پارچه، گل میسازد
نخ گلدوزی او کوتاه است
مادرممی ترسد
غنچهها وا نشوند!
همیشه با عمران خندیده بودم، امروز گریستم. خبر باز هم با همهی کوتاهی «مثل شبخوانی یک زنجره کوتاه بود» و شانههای نحیف ادبیات امروز تکیدهتر شد. نسل پنجم شعر امروز که «صلاحی» ه مبه آن نسل تعلق داشت یکی پس از دیگری عطای جهان را به لقایش میبخشند و به یاران رفته میپیوندند.
طنز «عمران صلاحی» -درسبک و سیاق خود بینظیر است. در آثار طنز او، کلمه به شأن واقعی خود دست مییازد، به ویژه در اخرین جملهها و واپسین جمله... از خاطرههای شیرین نوجوانیام خواندن کوتاه-نوشتهای طنز «صلاحی» در «دنیای سخن» با نام مستعار ع.شکرچیان است که هنوز طعم گوارایشان را در مذاق ذوقم حس میکنم. طنز بیعمران یتیم خواهد ماند.
عمران در شعرهای «محاورهای» از سه-چهار شاعری است که در اوج نشستهاند:
کمک کنید هلش بدیم، چرخ ستاره پنجره
رو آسمون شهری که ستاره برق خنجره
من میخام یه جور بشه بغل کنیم همدیگه رو
میایی بچه بشیم دروغکی دعوا کنیم؟
از حالا ساز شونو کوک میکنن جیرجیرکها
طفلیا برای ما ببین چه کارا میکنن
در کل؛ سادگی رلال، اروتیسم محجوب، شکار لحظههای درخشان و تخیل نو بدون پیچیدگیهای معمول از مؤلفههای مشخص شعرهای اوست.خدایش بیامرزاد...
نمیرد شاعر اما این نمیری خود نمیبیند
مگر قرنی بمانیم و نمیریهای هم بینیم
چاپ نشدههای «صلاحی» نسبت به چاپ نشدهها –با توجه به مصاحبههایش- به نظر میآید بسیار بیشترند. امید آنکه آثار انبوه این نویسنده و شاعر عزیز از دست رفته به دست نشر سپرده شوند.
غزلی از عمران صلاحی:
خوشتر از قالی کرمان غزلی ساخنهام
نخبهنخ زیر قدمهای تو انداختهام
تا به فرش غزلم، نقش تو را زنده کنم
فارغ از این همه خوبی، به تو پرداختهام
من خود آن قالی پا خوردهی خاکآلودم
زیر پای تو رنگیست که من باختهام
تو مهآلودی ومن کوهنوردی که هنوز
چیزی از جلوهی معنای تو نشناختهام
بر سر قلهی عشقم من و سرمست و خراب
آتشم، پرچم دیوانگی افروختهام
مراغه-۲۵/۱/۵۲
+ هادی وحيدی / پنجشنبه سیزدهم مهر 1385
|

