نمایشقاه کتاب
برای نمایشگاه بزرگ! ناشران در زنجان
بی باده ی تو، شراب و ساقی همه هیچ.
بی عطر تو ، نکهت اقاقی همه هیچ.
از این همه ناشر بزرگ دم پیت
نُه ناشر خوب بود و باقی همه هیچ...!
نمایشقاه کتاب
برای نمایشگاه بزرگ! ناشران در زنجان
بی باده ی تو، شراب و ساقی همه هیچ.
بی عطر تو ، نکهت اقاقی همه هیچ.
از این همه ناشر بزرگ دم پیت
نُه ناشر خوب بود و باقی همه هیچ...!
سوگسرودي براي: پرويز مشكاتيان
محمدرضا شفيعي كدكني
اي دوست وقت خفتن و خاموشي ات نبود
وز اين ديار دور فراموشيات نبود
تو روشنا سرود وطن بودي و چو آب
با خاك تيره روز هماغوشيات نبود
ميخانهها ز نعره تو مست ميشدند
رندي حريف مستي و مي نوشيات نبود
دود چراغ موشي دزدان تو را چنين
مدهوش كرد و موسم خاموشيات نبود
سهراب اضطراب وطن بودي و كسي
زينان به فكر داروي بيهوشيات نبود
در پرده ماند نغمه آزادي وطن
كانديشه جز به رفتن و چاوشي ات نبود
در چنگ تو سرود رهايي نهفته ماند
زين نغمه هيچ گاه فراموشيات نبود
اي سوگوار صبح نشابور سرمه گون
عصري چنين سزاي سيه پوشيات نبود
21 سپتامبر 2009 ـ پرينستون
ادبیات و فلسفه در گفت و گو
هانس گئورک گادامر
به کوشش رابرت پاسلیک
ترجمه،تقریر و شرح :زهرا زواریان
ویرایش علمی :بیژنعبدالکریمی
چاپ اول :1388
انتشرات نقش و نگار و نقد فرهنگ
3200تومان
نسبت فلسفه و تفکر ،با شعر و ادبیات چیست و ازچه منظری می توان به تعامل و گفتگو میان این دو در حوزه ی اصیل حیات بشری پرداخت ؟ بی شک رابطه میان فلسفه و ادبیات،یکی از مهم ترین چالش های است که می توان روش های آن را آزمود و از تجربه های دیگران ،برای فهم موضوع سود جست .
پرسش مهم در این باره این است که جایگاه فلسفه کجاست و نسبت فلسفه وتفکر،با شعر و ادبیات چیست؟ آیا صرفا اهل فلسفه ، قوام بخشان تفکر یک قوم و ملت هستند.یا شاعران و ادبیان نیز؟ نسبت میان فیلسوف و شاعر در فرهنگ یک ملت چیست ؟ آیا تعاملی میان شاعران و فیلسوفان وجود دارد ؟ایا میان فلسفه و ادبیات ،می توان مرزهای روشن و قاطعی ترسیم کرد؟ این کتاب بستر مناسبی برای تامل بیشتر در باب نسبت میان فلسفه وادبیات فراهم می کند.
به نقل از پشت جلد کتاب
شعری ازمجموعه ی "از تر مه و تغزّل"
برگرفته از بخش چاپ نشده های" با عشق تاب می آورم"
(1372- 1349)
به بهانه ی اوّل مهر ماه ،زاد روز جاودان - یاد حسین منزوی
بشارت
سر سلامتی به سیمین خانم دانشور
بانوی سیاهپوش !
بانو جان !
سر بر کن از این شب سیاووشان
آنک بنگر :زمرّدی جوشان
جنگل شده گاهواره ی خورشید
در خانه ات آن درخت بالیده است
و سایه فکنده در خیابان ها
و سایه ی او بزرگ خواهد شد
چندان که تمام شهر جنگل گردد
در تاریخی که خون به دل دارد
از ابرانی سترون و نازا
وز مردانی کم از مخنّث
اکنون جنگل چه نقطه ی عطفی ست
بانو! بانو!
سرت سلامت باد
از من باری
تو را بشارت باد
سر برکن
راه صبح
نزدیک است
صبحی که در آن جنازه هایی را
که این همه روی دست هایت
مانده است
در چشمه ای از سپیده دم
خواهی شست
و پیش تر از به خاک بخشیدنشان
رو با مشرق
نماز خواهی کرد
دیری است که طبل هوشیاری را
در شرق بزرگ نوبتی می کوبد
مردان سپیده دم خیابان ها را
از خواب قدیم بر می انگیزند
و باد که آمده است از جنگل
ته مانده ی خواب شهر را
می روبد
نگاهي به واژهي «ري را» در شعري از نيمايوشيج
هادي وحيدي
در لاي مجموعه شعري به كاغذ پارهاي برخوردم كه يادداشتي بود دربارهي شعر «ري را»ي نيما. سالها پيش نوشتهام براي ارائه در نشستي از نشستهاي زنده ياد انجمن بامداد؛ انجمني كه «خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود». ميدانم در نوشتن آن، از منابعي نيز استفاده و سوء استفاده كردهام، متأسفانه اشارهي روشني به منبعي نشده است. اين يادداشت، به همان صورت ـ بدون هيچ تغيير ـ تقديم ميشود:
«ري را...» صدا ميآيد امشب
از پشت «كاج» كه بند آب
برق سياه تابش تصويري از خراب
در چشم ميكشاند،
گويا كسي است كه ميخواند...
اما صداي آدمي اين نيست
با نظم هوش ربايي من
آوازهاي آدميان را شنيدهام
در گردش شباني سنگين
ز اندوههاي من
سنگينتر
و آوازهاي آدميان را يكسر
من دارم از بر
يك شب روي قايق دلتنگ
خواندند آن چنان؛
كه من هنوز هيبت دريا را
در خواب
ميبينم
ري را... ري را...
دارد هوا كه بخواند
در اين شب سياه
او نيست با خودش،
او رفته با صدايش اما
خواندن نميتواند
«ري را» از شعرهاي مرموزي است كه رازي وهم آلود بر آن سايه گسترده است. رازي كه آدمي را پس از خواندنش، به رمزگشايي واميدارد و عطش گشودن آن راز، روان انسان را فراميگيرد و به گفتهي شاعر و پژوهشگر ارجمند استاد محمود فلكي، اين شعر بر آدمي، تاثير جادويي دارد.
معاني و مفاهيم یا مصداقهايي كه براي واژهي «ري را» يافتهام از اين قرارند:
الف) هان، هشدار، بيدار باش، در بازيي به همين نام در مازندران به كار ميرود.
ب) پرندهاي كوچكتر از گنجشك و شبيه به آن.
ج) ممكن است فقط صوتي باشد، ندايي كه روستاييان در صحرا با آن همديگر را صدا ميزنند مانندهاي، آهاي.
د) نوشتهاند كه نام زن است در طبري. اگرچه بسياري آن را قبول ندارند. اما از اولين چاپ، چه درست و چه غلط، اين معنا لازم و همراه اين شعر شده است.
با آن كه از زمان سرودن اين شعر، «ري را» را بيش تر نام زني عنوان كردهاند و اين معني در مجموعه نمونههايي از شعر نيما يوشيج انتخاب شادروان سيروس طاهباز و گزينه اشعار نيما يوشيج به كوشش يداله جلالي پندري نيز ذكر شده است، اما چندان درست به نظر نميآيد. اگر به جاي اين واژه، نام زنانهاي كه هم وزن «ري را» باشد، بگذاريم، شعر گيرايي خود را از دست ميدهد، ستون اصلي آن فرد ميريزد و قلعهي سترگ شعر از هم ميپاشد.
فضاي وهم آلود شعر، فضايي تاريك و سياه است كه به ابهام «ري را» ميافزايد. سطرهاي دوم و سوم كمي پرده از چهره «ري را» برميدارد و واژههاي خواندن و صدا بيانگر اين است كه «ري را» ميبايست صدا باشد و سه نقطهاي كه بعد از «ري را» ميآيد نمايانگر پژواك صداست. اين كار را نيما درآوردن صدا به گونههاي مختلف، در شعر انجام داده است:
قوقولي قوقو....
دينگ دانگ....
پيت پيت.....
«ري را» اندوهي جانسوز و جهانسوز در خود دارد كه در تلفيق با شب جانكاه تر ميشود. سطرهاي بعدي شعر، هراس مستتر در «ري را» را مضاعف ميسازد و به گفته فلكي اگر «ري را» را از «را» جدا كنيم و هنگام شب با صداي بلند بخوانيم ـ كه آوازي گنگ خواهد بود ـ ترس ناشناختهاي آدمي را فرا خواهد گرفت.
ترديدي كه با آمدن واژههاي «گويا» در شعر جاري شده، به راز ناكي و رمزآلودگي آن ياري رسانده است و آب كه رمز روشنايي است با برق سياه «تابش» سياهي شعر افزوده است و تشخصي كه بر شب داده شده، گمان ذهن به آن كه «ري را» از خود شب باشد، ميرود. اگر اين صدا را اسطورهاي بدانيم،اين صدا، صدايي برآمده از روان جمعي آدمي خواهد بود و چنين صدايي از شب برميآيد نه روز زيرا كه ابهام ضمير ناخودآگاه همساني با ابهام و تيرگي شب دارد.
در معنايي نمادين، شب را ميتوانيم نمادي از روزگار اختناق بگيريم و ري را فريادخواهي مردمان ستم ديدهاي كه صداي خود را به شاعر ـ انسان آگاه و فرهيخته جامعه رساندهاند.
و نكته آخر اين كه اگر «ري را» نام زني بدانيم ميتواند آن زن نيماي نيما باشد و اين زن زني اسطورهاي خواهد بود و نيمهي گم شده نيما كه تنها در شعرش بازيافت.